close
تبلیغات در اینترنت
هنر

انش درمورد کلاغ

Nikta ^_^:

کلاغ


موجودات زنده ی کوچک و بزرگ زیبا و رنگین ، 

موجوداتی که با آن کوچکی خود ، قلبی در وجودشان نهاده شده است که زیستن را برایشان فراهم کرده و چشم های زیبایی که میتواند دنیای اطراف را ببیند و زیبایی دارند که گاهی ما از روی طمع برایشان دام میسازیم. هرکدام دلیلی برای آمدن برای بودن و وجود داشتن دارند .پرنده ها یکی از این موجودات خارق العاده هستند

طوطی را دیده ای ؟ رنگین بودنش ، مارا شیفته ی خود میکند

مرغی که به ما طعمه میدهد و حتی خودش نیز طعمه ما میشود

پرهای زیبا ی طاووس که در هیچ چیز دیگری ، پر به آن زیبایی دیده نمیشود

و پرنده هایی دیگر نظیر آن.


اما کلاغ نه رنگین است و نه زیبا

پرنده ای سیاه و گویی شوم در دنیای رنگی ها

پرنده ای که حتی منقارش هم به رنگ خودش درآمده

اما همه ی اینها نه منصفانه است و نه عاقلانه که فقط بدیهایش یا خوب نبودنش را ببینم

رنگ:

این پرنده ی سیاه ، رنگی دارد که حتی موجود دیگری ندارد

رنگی که تیره تر از آن در دنیای رنگها وجود ندارد

رنگ سیاه ، همه وجودش با سیاهی یک رنگ شده و شاید سیاهی زیبایش کرده

هوش:

پرنده ای که حتی چهره ی آدم خوب را از بد میشناسد

پرنده ای که با مغز کوچکی که دارد هوش بالایی را درآن جای داده

پرنده ای هوشمند در عصری که اغلب از هوششان استفاده ای ندارند

پر و بال:

این پرنده ی سیاه پری دارد از سیاهی اش و از باهوشی درونش

زمانی که بال هایش را برای پرواز باز میکند ، گویی آسمان را به تصرف خویش کشیده و به سمت طعمه حرکت میکند

رنگ سیاهی پرش ، چشم ها را به سوی او نشانه میگیرد

و شاید ما هنوز در باور خلقت این چنین پرنده ای باهوش عاجز و در عجب مانده ایم.. .


نیکتا ناصراحمدی


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 11

متن اعماق با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی

Nikta ^_^:
نِگاه میکُنَم به اَعماق،
اَعماقِ بی‌کرانِ دَریا
اَعماقِ بی‌امتدادِ آسمان
اَعماقِ بی‌تکه ی قِسمَت ها
دنیا چون ، کاغَذی سِفید رَنگِ باشُکوهی‌ست ، و ما آدَمها هَمانَند مُرَکَب بَرای آن دُنیا ، که با حِیرَت در اَعماقِ سَرنِوشتِ آن سَرگَردان می‌مانیم..
ما ناگُزیر به سَرگَردانی هَستیم ، دَر غیرِ این حال ، دَر اَعماقِ زِندگیِ دُنیا، غَرق می‌شویم..
ما دوره‌گُرد هایِ آرزویِ خویش ، به اَعماقِ سَرنِوِشتیم
ما برای جانِ خود ، راغبِ فروشِ آرِزویِ خود هَستیم..
هَمه یِ اَعماق شیرین اَست و با عَظِمت، هَمانَند رویاهایمان
اَما ما، کام‌ِمان را به دُنیا تَلخ کَرده‌ایم...
دنیا، چون آن اَعماقِ شیرینِ تَلخیص اَز رویاهاست...

☆ نیکتا ناصراحمدی
#نیکتا

کانال تلگرام👇🏼:
@nik_story
سایت👇🏼:
Nikta-stories.rozblog.com

امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 16

درباره : داستان ,

حقیقت این است با نویسندگی نیکتاناصراحمدی

می‌دانی دل من از چه به درد می‌آید؟

دل من از خیابان هایی می‌رنجد که، زمینش ، فرشِ خانه و آسمانش، سقفِ خانه ی کودکی‌ست؛

دل من از فال های حافظی به درد می‌آید که در دستان پینه بسته ی دخترک زندگی میکند، و ما در دستان آن دخترک به دنبال فردای خود میدویم ، درحالی که او برای امروز خود، فال فروشی میکنه، و نفسی می‌خواهد برای فردای خود..

دل من از دستانی می‌رنجد که انتظار چراغ‌های قرمز خیابان های شهر را میکشد، تا بر روی شیشه های ماشینی بِرَقصَد ، شاید صاحبِ آن ماشین ، گلِ رُزی را خریدار باشد،

می‌دانی حقیقت چیست؟

این است که دلِ من، از آدمهای همان خیابان‌ها و همان چراغ‌قرمز‌ها به درد می‌آید..

می‌دانی چرا؟

چون،

 دستان پینه بسته ی کودک ، سَقفِ آسمانیِ خانه‌ی او ، فال های حافظ و گل های رز و چراغ قرمز های شهر، قدری برایمان عادی شده که ، با دیدنشان ، اشک های چشمانمان از بین می‌رود ، با دیدنشان ، نه شَرمی رو به دیده مان می‌آید و نه حتی اندوهی، پیکرمارا غم‌زده می‌کند...

آری، حقیقت این است...


نیکتا ناصراحمدی


ادمین👇🏼:

@Nikta_Naserahmadi

کانال تلگرام👇🏼:

@nik_story

سایت👇🏼:

Nikta-stories.rozblog.com


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 26

وبلاگ رسمی نیکتا ناصراحمدی

وبلاگ رسمی نیکتا ناصراحمدی

✍🏼👉🏾     🆔     Nikta-stories.rozblog.com

کانال تلگرام:

‌@nik_story


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 7 نفر مجموع امتیاز : 30

متن بسیار خواندنی نیکتاناصراحمدی

دیوانه نیستم اما
دیوانه زیستن را دوست دارم

دیوانه باشی و دیوانه‌وار بر روی جدول های حاشیه ی خیابان قدم بزنی و تا میخواهی به خود بیایی می‌بینی که جدول‌هاهم به انتها رسیده و تو به کف خیابان رسیده‌ای 
و این درحالتی‌ست که اشک ها و زخم های پُر دَردَت را 
پشت  لبخند های دُروغینت جا گذاشته‌ای...
دیوانه باشی و قهوه‌ی تلخِ روزگارت هم مزه ی
 شیرینی دهد...
دیوانه باشی و بی‌آنکه به دیگران بی‌اندیشی ازآنها بگذری..،

دیوانه باشی و اشک‌هایت لباس خنده‌هایت را برتن کنند شاید فقط اینگونه
بتواند درد را در کلام خود پنهان کند و این هم همان دیوانه بودن و دیوانگی‌ست...

این نوع دیوانه زیستن را دوست می‌دارم،،،
دیوانه‌ی عاقل..، عاقل تر از آنکه یک عالَم آدم وانمود
می‌کنند...
عاقل که باشی، گریه‌ات مانع لبخندت می‌شود
عاقل که باشی، قهوه ی روزگارت مزه ی شیرینی را از تو دریغ خواهد کرد...،
این روزگار، آدمِ دیوانه می‌خواهد، باید دیوانه باشی و 
دیوانه‌وار زندگی کنی چرا که در انتها،
این روزگار تو را دیوانه خواهد کرد...

نیکتا ناصراحمدی


ادمین👇🏼:
@Nikta_Naserahmadi
کانال تلگرام👇🏼:
@nik_story
سایت👇🏼:
Nikta-stories.rozblog.com

امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 7 نفر مجموع امتیاز : 34

Nikta

یاد باد آن روزها،سواد نداشتم؛ سر بر شانه ی مادر می‌گذاشتم و او با تمام مهرش داستان می‌خواند:،

به نام خدا، یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود...

آری مادرم غیراز خدای مهربان هیچکس نیست، یکی هست و دیگری نیست، وجود دارند و زندگی می‌کنند اما عزیزترانشان راهم فراموش کردند،،،

همه چیز تغییر کرد ، جز خدای همیشه مهربان که مهربان ماند،،،

حال من سواد نوشتن را در دستانم یافتم اما سواد شناخت را غیب کردم، چهره ی آدم هاراهم فراموش کرده‌ام،،،

مادرم، مادرِمن، بازهم من در آغوشَت پر میکشم و تو با دستان لطیفت، موهای مرا نوازش بده و داستانی بخوان،

اما...اما داستانت را اینگونه آغاز کن! : 

یک دنیا داشتیم، پراز تنهایی، یک روزگار داشتیم، پراز تاریکی، خانه هایی داشتیم، پراز سکوت، خیابان هایی داشتیم، بی آدم و آدم‌هایی داشتیم بی وجود و غیراز خدای مهربان هیچکس نبود...

آنگاه من با پلک های خیسم و با چشمانی که آبروداری نکردند، صدای آهنگین تورا گوش می‌کنم و تا به خود می‌آیم، می‌بینم که 

داستانت به انتها رسیده و میگویی :

کلاغِ به خونَش نرسید،،،اما..

اما غافل ازآنکه آن کلاغ هیچگاه خانه ای نداشت... هِعی روزگار...

 

نیکتا ناصراحمدی

 

ادمین👇🏼:

@Nikta_Naserahmadi

کانال تلگرام👇🏼:

@nik_story

سایت👇🏼:

Nikta-stories.rozblog.com


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 24

درباره : داستان ,

Nikta naserahmadi

ما همان آدمهایی هستیم که دوست ندارییم مورد قضاوت دیگران قرار بگیریم اما همان ما آدم‌ها طوری دیگران را به دارِ قضاوت می‌کشیم که، فقط چهارپایه ی زیر پایش می‌تواند فرشته نجات او باشد...

دوست ندارییم قضاوت شویم اما قضاوت می‌کنیم هرطور که میخواهیم،،،

از همان نخست هم از صنوفی چون قاضی بیزار بودم...

از قاضی که به نفع خود ، به نفع پول عمل می‌کند، فراری بودم...

از قاضی که بی عدالت قضاوت می‌کند بیزار بودم...

از کسی که گرسنه حق مظلومان بود، گریز داشتم...

از کسی که قضاوتش حبس بود هم، فراری بودم...

بهترین قاضی خداست و خدا تنهاترین قاضی است که من از او ترسی نداشتم، گریزی نداشتم و فراری نبودم و نخواهم بود...

و خدا یکتا ترین قاضی ست که حکم همه کس را ببخش میدهد،،،همان چیزی که آرزوست... .

 

نیکتا ناصراحمدی


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 20

درباره : داستان ,

دل‌نوشته های نیکتا ناصراحمدی

عادت داشت هر شب اندکی قبل از خواب گریه کند...امشب دلش بسیار گرفته بود،درامشب با سایر شب ها تفاوتی دیده می‌شد،گویا امشب آسمان هم با او همدرد بود،هردو دلشان پر بود ،هردو اشک داشتند،،،آنشب قبل از خواب با اعضای خانواده به جای (شب خوش) از (خداحافظ) استفاده کرد،،، و زود به رختخواب رفت..اگر به فردی محبت نمی‌کرد،آن شب تا صحرگاه هم نمی‌خوابید و فقط اشک می‌ریخت...برای همه می‌گریست به جز خودش، همیشه از خدا راه و چاره ای برای بازشدن گره ی کارهای هم‌نوعانش می‌خواست...آن شب مثل همیشه گریه میکرد اما گریه اش فرجامی نداشت، به یاد پدرش که هیچگاه اورا ندیده بود...به یاد گریه هایی که قدرش را ندانستند...برای قلبی که فقط تاوان گناه ناکرده اش را می‌داد...برای طفل گرسنه‌ای که حتی دستان کوچکش در چله ی تابستان هم از سرما می‌لرزد..! برای دیگری که طمع غذا را فقط از پشت پنجره ی رستوران های کوچه به کوچه در قلب شهر چشیده بود، برای کسی که آرزویش را فقط در رویایش دنبال میکرد،،، در انتهای هر شبِ‌گریه، زمزمه می‌کرد:کاشکی روزی آید که همه به آرزویشان برسند...

-آرزوی او چه بود؟ کسی نبود که بداند....

بالاخره آن شب هم به خواب رفت... گویا در رویایش فردی را می‌دید که او را صدا می‌زند: -دخترم بیا! بیا دخترم...!

و او رفت و دیگر نیامد،رفت و دیگر هیچگاه چشمانش را به دنیا باز نکرد، او رفت و مارا با راز های نگفته اش رها کرد...

همیشه می‌گفت: هر که زنده‌ست، که زندگی نمی‌کند... او رفت و ما مات و مبهوت در رویای او ماندیم.....


#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 25

نویسنده نیکتاناصراحمدی

می گویند بیدی نیست که با این باد ها بلرزد اما اشتباه میکنند،بیدی است که با هر بادی هم می لرزد،بعضی چیزهارا نمی توان هم زمان یکجا حس کرد،همانند سرما و گرما

گرما که می‌آید سردی ها از بین میروند،سردی هوا و سردی هرچیز دیگر که دیگر سرد نیست،گرما که می‌آید دیگر کولاک نمیکند،دیگر اشک های یخی نمیریزد،گرما می‌آید و گرمی هارا با خود می آورد گرمی هایی که جان تازه ای به روح آدم می بخشد گرما که باشد دیگر سردی نیست یعنی همه ی سردی هارا از بین میبرد......اگر با هر باد و بید بی حرکتی هم میـ‌لَرزی،

مشکل از توست.....اما هیچگاه نَـلَرز که مُقَصِر کار تو نشوی...!

اگر همیشه فقط یک چیز باشد،او به خود مغرور میشود،هرچیز که باشد....

می گویند بنی آدم اعضای یکدیگرند اما اشتباه میکنند،نه اشتباه نیست،روزگار است که اشتباه میچرخد....با چرخش شتباهش، بنی آدم دشمن یکدیگر شدند،شاید روزگار درست میچرخید،این انسانها بودند که دورَش زدند....

گفتند اشرف مخلوقات هستید،به قدری خود را گرفتیم که حتی یادمان رفت در برابر او  چیزی نیستیم.....

حتی یادمان رفت خود را رها کنیم... به قدری خود خواهی را در خود پرورش دادیم که دیگر انسان نبودیم.....حسد بودیم،یک دنیا حسد..... حتی دیگر یادمان رفت که آدم بودیم اما وقتی یادمان آمد که دیگر سودی نداشت.......اما این را نمی‌توانم فراموش کنم که او چه مهربان است،که با این همه دشواری و مشکل توانست به آسودگی ببخشد... به گمانم با خود میگوید: درست میشود اما باید بگذرد و میگذرد تا بگذرد

و هنوز هم که هست،میگذرد و میگذرد تا بگذرد......


#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 25

درباره : داستان ,

نیکتا

دیروقت بود ،همه خواب بودند ،از پنجره ی اتاقش آسمان شب را تماشا می‌کرد؛ شنیده بود که می‌گویند هر فردی ستاره ی مربوط به خود را دارد ، ماه‌ها و روزها بود که دقیقه‌ها و ثانیه‌ها چشم از آسمان دور نمی‌کرد که شاید ستاره اش را بیابد... 

روز بعد شد و او فقط در طول روز به ستاره‌ها فکر می‌کرد،،،گاهی لحظه ای گمان می‌کرد که شاید ستاره‌ای برای او وجود ندارد، حتی فکر کردن به این موضوع حالش را دگرگون میکرد،،،اندک اندک خورشید چشم گشود و از ابرهای کوچک و بزرگ سفید رنگ سر بیرون درآورد؛ مِلی زود از رختخواب بلند شد و سوی مادرش ، تا نفس در می‌آمد، دوید...، به سرعت باد می‌رفت.... .

کمی نشست و به مادرش گفت آیا من ستاره دارم؟!

مادرش گمان کرد مِلی دیوانه شده ، یا حداقل شوخی می‌کند.، بنابراین مادرش از روی شوخ‌تبی پاسخ داد: ستاره؟! تو خورشید داری... 

مِلی کمی اندوهگین شد و سکوت کرد و به اتاقش رفت، وقتی اندوهگین می‌شد، موهایش را در دستاتش نوازش می‌کرد و می‌بافت، موهایی داشت قدر قد و قامت خودش،

مادرش مِلی را گیسوکمند می‌خواند،و ملی از این بابت بسیار شاد می‌شد... بالاخره کم‌کم خورشید به خواب می‌رفت و هوا تاریک میشد، مِلی از پنجره به آسمان چشم دوخته بود ، آسمان به رنگ خاکستری درآمده بود و ستاره‌ها اندک‌اندک در آسمان سردرمی‌آوردند، و مِلی قرق تماشای آنها شده بود، ساعت ها گذشت و دیگر زمان خواب بود، مِلی هنوز هم چشم از آسمان دور نمی‌کرد که ناگهان فکر کرد، شاید آن ستاره، آره، همان ستاره ی بزرگ دارد به او چشمک می‌زند،  از خوشحالی نمی‌دانست چه‌کار باید کند،گیج و حیران بود، آخر ستاره‌اش را یافته بود، همان ستاره ای که گمان می‌کرد ،دست نیافتنی‌ست...شروع کرد با ستاره درد‌و‌دل کردن، گفت:پدر و مادرم کار و مشغله بسیاری دارند، و اندکی را در خانه اند و با این حساب من هم بیشتر روز را تنها سپری می‌کنم، آن لحطه مِلی حس کرد که ستاره اش می‌خواهد چیزی بگوید ، شاید مثلا: من با تو هستم و نمیگذارم تو تنها باشی،...،

مِلی بسیار شاد شد و زمان خداحافطی فرا رسیده بود مِلی باید میخوابید و فردا به مدرسه می‌رفت... 

فردا به مدرسه رفت و همه ی اتفاقات شبش را در اختیار دوستش گذاشت و با یکدیگر گفتند و خندیدند...

مِلی در تمام آن روز به ستاره اش فکر می‌کرد، هیچ حسی به سخنان معلم نداشت،زنگ آخر شد ، زنگ خداحافظی تا هفته جدید....

مِلی به خانه رسید و سیب‌زمینی های فریز شده را که مادرش قبل از کارَش برای مِلی خُرد کرده بود را آماده کرد پس از صرف غذایش به اتاقش رفت و برای ستاره‌اش نقاشی کشید تا به او نشان دهد.....،

بالاخره شب شد و مِلی هر چقدر به انتظار ستاره نشست،نیامد که نیامد که نیامد...، ناخواسته رو به آسمان خوابش برد،و صحرگاه سراسیمه از خواب برخاست و برای قدم زدن به حیاط خانه رفت تا شاید حال دلش بهتر شود...،

اما ناگهان چشمش به پاکتی خورد که روی آن کوچک نوشته شده بود: "مِلی"

و بزرگترِ آن نوشته شده بود: "ستاره ی دست‌نیافتنی"

پاکت را باز کرد و از داخل آن کاغذ بزرگ قهوه ای رنگ را درآورد:

《ستاره ی دست‌نیافتنی...

تو در تمام مدت به دنبال ستاره‌ات بودی، و اورا یافتی، اما او تورا نیافت...

تو او را با تمام وجود دوست داشتی اما او حتی زبان نداشت که با تو سخن بگوید...

او رفت و حتی رفته ی او، حکایت این روزهای انسانها شده است...:

با تمام وجود دنبال ستاره می‌دوی اما....

اما صاحب ستاره تو نیستی، کَسِ دیگری‌ست...

تو آرزو میکنی اما کس دیگر صاحب می‌شود...و شاید هم تو هنوز با ستاره‌ات زندگی کنی...《با یک ستاره ی دست نیافتنی》...


#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 24

درباره : داستان ,

نوشته های نیکتا ناصراحمدی

هیچگاه دورو نباش! همیشه مراقب خودت باش! این نقاب گذاران به هبچکس رَحم نمی‌کنند...

گرگی که نقابِ گوسفند داشت، گوسفندی را که نقابِ گرگ داشت را بَلعید،

اعتماد به دورویان همانند بازیِ گرگَم به‌هوا می‌ماند،

حتی گوسفندی با نقابِ گرگ هم قربانیِ گرگِ بی‌نقاب می‌شود... .!

●گوسفندی سرِ بازیِ گرگَم به‌هوا گرگی را خورد.....

 

☆    #نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 28

مطالب گذشته

» سایت نیکتا ناصراحمدی »» پنجشنبه 22 آذر 1397
» انشا در مورد چه کسانی در قلبمان جا دارند »» چهارشنبه 21 آذر 1397
» انشا درمورد پیامبر »» سه شنبه 13 آذر 1397
» انش درمورد کلاغ »» سه شنبه 13 آذر 1397
» متن روزگار »» پنجشنبه 10 آبان 1397
» نمایشنامه ی کوتاه صبر »» جمعه 04 آبان 1397
» داستان با موضوع صبر »» جمعه 04 آبان 1397
» متن درمورد صبر با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» شنبه 28 مهر 1397
» متن دریا با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» چهارشنبه 25 مهر 1397
» متن اعماق با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» سه شنبه 20 شهریور 1397