close
تبلیغات در اینترنت
نیکتا ناصر احمدی

سایت نیکتا ناصراحمدی

نیکتا ناصراحمدی

#نیکتا

Telegram: @nik_story


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 10

انش درمورد کلاغ

Nikta ^_^:

کلاغ


موجودات زنده ی کوچک و بزرگ زیبا و رنگین ، 

موجوداتی که با آن کوچکی خود ، قلبی در وجودشان نهاده شده است که زیستن را برایشان فراهم کرده و چشم های زیبایی که میتواند دنیای اطراف را ببیند و زیبایی دارند که گاهی ما از روی طمع برایشان دام میسازیم. هرکدام دلیلی برای آمدن برای بودن و وجود داشتن دارند .پرنده ها یکی از این موجودات خارق العاده هستند

طوطی را دیده ای ؟ رنگین بودنش ، مارا شیفته ی خود میکند

مرغی که به ما طعمه میدهد و حتی خودش نیز طعمه ما میشود

پرهای زیبا ی طاووس که در هیچ چیز دیگری ، پر به آن زیبایی دیده نمیشود

و پرنده هایی دیگر نظیر آن.


اما کلاغ نه رنگین است و نه زیبا

پرنده ای سیاه و گویی شوم در دنیای رنگی ها

پرنده ای که حتی منقارش هم به رنگ خودش درآمده

اما همه ی اینها نه منصفانه است و نه عاقلانه که فقط بدیهایش یا خوب نبودنش را ببینم

رنگ:

این پرنده ی سیاه ، رنگی دارد که حتی موجود دیگری ندارد

رنگی که تیره تر از آن در دنیای رنگها وجود ندارد

رنگ سیاه ، همه وجودش با سیاهی یک رنگ شده و شاید سیاهی زیبایش کرده

هوش:

پرنده ای که حتی چهره ی آدم خوب را از بد میشناسد

پرنده ای که با مغز کوچکی که دارد هوش بالایی را درآن جای داده

پرنده ای هوشمند در عصری که اغلب از هوششان استفاده ای ندارند

پر و بال:

این پرنده ی سیاه پری دارد از سیاهی اش و از باهوشی درونش

زمانی که بال هایش را برای پرواز باز میکند ، گویی آسمان را به تصرف خویش کشیده و به سمت طعمه حرکت میکند

رنگ سیاهی پرش ، چشم ها را به سوی او نشانه میگیرد

و شاید ما هنوز در باور خلقت این چنین پرنده ای باهوش عاجز و در عجب مانده ایم.. .


نیکتا ناصراحمدی


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 11

حقیقت این است با نویسندگی نیکتاناصراحمدی

می‌دانی دل من از چه به درد می‌آید؟

دل من از خیابان هایی می‌رنجد که، زمینش ، فرشِ خانه و آسمانش، سقفِ خانه ی کودکی‌ست؛

دل من از فال های حافظی به درد می‌آید که در دستان پینه بسته ی دخترک زندگی میکند، و ما در دستان آن دخترک به دنبال فردای خود میدویم ، درحالی که او برای امروز خود، فال فروشی میکنه، و نفسی می‌خواهد برای فردای خود..

دل من از دستانی می‌رنجد که انتظار چراغ‌های قرمز خیابان های شهر را میکشد، تا بر روی شیشه های ماشینی بِرَقصَد ، شاید صاحبِ آن ماشین ، گلِ رُزی را خریدار باشد،

می‌دانی حقیقت چیست؟

این است که دلِ من، از آدمهای همان خیابان‌ها و همان چراغ‌قرمز‌ها به درد می‌آید..

می‌دانی چرا؟

چون،

 دستان پینه بسته ی کودک ، سَقفِ آسمانیِ خانه‌ی او ، فال های حافظ و گل های رز و چراغ قرمز های شهر، قدری برایمان عادی شده که ، با دیدنشان ، اشک های چشمانمان از بین می‌رود ، با دیدنشان ، نه شَرمی رو به دیده مان می‌آید و نه حتی اندوهی، پیکرمارا غم‌زده می‌کند...

آری، حقیقت این است...


نیکتا ناصراحمدی


ادمین👇🏼:

@Nikta_Naserahmadi

کانال تلگرام👇🏼:

@nik_story

سایت👇🏼:

Nikta-stories.rozblog.com


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 26

وبلاگ رسمی نیکتا ناصراحمدی

وبلاگ رسمی نیکتا ناصراحمدی

✍🏼👉🏾     🆔     Nikta-stories.rozblog.com

کانال تلگرام:

‌@nik_story


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 7 نفر مجموع امتیاز : 30

مصاحبه با نیکتا ناصراحمدی

نیکتا جان یه شناخت کوتاه و کامل از خودت بهمون میدی؟

سلام،بله. متولد ۲۲/۲/۸۵ هستم،

اگر به عنوان یه نویسنده قبول داشته باشین، نویسنده ام..


کارت رو چی؟از کِی شروع کردی؟از کِی می‌نویسی؟

من تقریبا از کلاس سوم ابتدایی که بودم متن های کوتاه و البته کودکانه که مربوط به سن خودم بود مینوشتم که تا همین امروز هم ادامه داره...


کتاب و... با نویسندگی خودت چطور؟ داری؟

خیر کتابی که قراره به مرحله ی چاپ برسونیم هنوز کامل نشده..


برنامه ات برای سال های آتی چیه؟ میخوای درآینده نویسنده بشی؟

خب نویسندگی رشته ی خوب و البته موردعلاقه ی منه ولی درکنار نویسندگی شغل دیگری رو انتخاب خواهم کرد.


خودت از چیزهایی که مینویسی راضی هستی؟

نمیدونم، باید مورد رضایت بقیه قرار بگیره،وقتی این اتفاق افتاد،شاید بله.


نظرت در مورد کسایی که متن ها و داستان هات رو میخونن چیه؟

خب خیلی ازشون ممنونم که دنبال می‌کنن و امیدوارم راضی باشن و خوششون اومده باشه.


درمورد نویسندگی یکم برامون توضیح میدی؟سخته؟

سختی توی همه چیز وجود داره ولی اگه علاقه داشته باشین ،سختی طمع شیرینی میگیره و همه چیز دلنشین میشه، نویسندگی هم سختی خودش رو داره، و تمرکز و آرامش زیادی میخواد.


دوست داری درمورد چه چیزی زیاد بنویسی؟

از اونجایی که سلیقه ها متفاوته باید همه جوره باشه تا مورد رضایت همه قرار بگیره ولی درکل من خودم متن ها و داستان های غمگین و با نتیجه گیری درست روبیشتر دوست دارم و سعی میکنم اینطور بنویسم اما نمیدونم تا چه حدی موفق شده باشم..


کدوم کارت رو بیشتر از همه دوست داری؟

اینو دیگه باید بقیه بگن ولی خودم توی متن‌ها دیوانگی و توی داستانها پیرمرد رو خیلی دوست دارم..


اگه بخوای به کسایی که نویسندگی رو دوست دارن و میخوان نویسنده بشن چی میگی؟

تلاش کنین و پشتکار داشته باشین، و برای چیزی که مینویسین از ابتدا یک قالب و یا طرح آماده کنین و از یک سوراخ کوچیک مثل سوراخ قفل درب به قضیه و متنتون نگاه کنینو درمورد یک مسئله ی کوتاه خیلی توضیح ندین، حتما موفق خواهید شد..


چرا رمان نومینویسی؟دوست نداری؟

چرا دوست دارم ،اما شاید حالا زمان مناسبی نباشه، حتما این کارو میکنم.


توی اوقات فراغتت چه کاری میکنی؟

اگه زمان باشه، سفر میریم، و کتاب میخونم و متن مینویسم و خیلی زیاد فیلم و سریال میبینم.


یه جمله کوتاه به هرکسی میخوای بگو!

به پدر و مادرم میگم که خیلی کمکم کردن و من رو در این کار برای رشد بیشتر همراهی کردن، دستتون رو میبوسم...


و سوال آخر، مدیریت وبلاگ و یا سایتت با خوته و چقدر به وبلاگت سر میزنی؟

مدیریت وبلاگ رو هم خودم دارم و هم یکی از کسانی که خیلی کمکمون کرد ، و تا جایی که وقت کنم سر میزنم..


مرسی نیکتا جان که درخواست مارو قبول کردی و حاضر به مصاحبه شدی..

ممنونم از لطف شما آروزوی موفقیت و سلامتی دارم برای همه ی عزیزان، وقت بخیر.


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 7 نفر مجموع امتیاز : 34

Nikta

یاد باد آن روزها،سواد نداشتم؛ سر بر شانه ی مادر می‌گذاشتم و او با تمام مهرش داستان می‌خواند:،

به نام خدا، یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود...

آری مادرم غیراز خدای مهربان هیچکس نیست، یکی هست و دیگری نیست، وجود دارند و زندگی می‌کنند اما عزیزترانشان راهم فراموش کردند،،،

همه چیز تغییر کرد ، جز خدای همیشه مهربان که مهربان ماند،،،

حال من سواد نوشتن را در دستانم یافتم اما سواد شناخت را غیب کردم، چهره ی آدم هاراهم فراموش کرده‌ام،،،

مادرم، مادرِمن، بازهم من در آغوشَت پر میکشم و تو با دستان لطیفت، موهای مرا نوازش بده و داستانی بخوان،

اما...اما داستانت را اینگونه آغاز کن! : 

یک دنیا داشتیم، پراز تنهایی، یک روزگار داشتیم، پراز تاریکی، خانه هایی داشتیم، پراز سکوت، خیابان هایی داشتیم، بی آدم و آدم‌هایی داشتیم بی وجود و غیراز خدای مهربان هیچکس نبود...

آنگاه من با پلک های خیسم و با چشمانی که آبروداری نکردند، صدای آهنگین تورا گوش می‌کنم و تا به خود می‌آیم، می‌بینم که 

داستانت به انتها رسیده و میگویی :

کلاغِ به خونَش نرسید،،،اما..

اما غافل ازآنکه آن کلاغ هیچگاه خانه ای نداشت... هِعی روزگار...

 

نیکتا ناصراحمدی

 

ادمین👇🏼:

@Nikta_Naserahmadi

کانال تلگرام👇🏼:

@nik_story

سایت👇🏼:

Nikta-stories.rozblog.com


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 24

درباره : داستان ,

نوشته های نیکتا ناصراحمدی

هیچگاه دورو نباش! همیشه مراقب خودت باش! این نقاب گذاران به هبچکس رَحم نمی‌کنند...

گرگی که نقابِ گوسفند داشت، گوسفندی را که نقابِ گرگ داشت را بَلعید،

اعتماد به دورویان همانند بازیِ گرگَم به‌هوا می‌ماند،

حتی گوسفندی با نقابِ گرگ هم قربانیِ گرگِ بی‌نقاب می‌شود... .!

●گوسفندی سرِ بازیِ گرگَم به‌هوا گرگی را خورد.....

 

☆    #نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 28

مطالب گذشته

» سایت نیکتا ناصراحمدی »» پنجشنبه 22 آذر 1397
» انشا در مورد چه کسانی در قلبمان جا دارند »» چهارشنبه 21 آذر 1397
» انشا درمورد پیامبر »» سه شنبه 13 آذر 1397
» انش درمورد کلاغ »» سه شنبه 13 آذر 1397
» متن روزگار »» پنجشنبه 10 آبان 1397
» نمایشنامه ی کوتاه صبر »» جمعه 04 آبان 1397
» داستان با موضوع صبر »» جمعه 04 آبان 1397
» متن درمورد صبر با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» شنبه 28 مهر 1397
» متن دریا با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» چهارشنبه 25 مهر 1397
» متن اعماق با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» سه شنبه 20 شهریور 1397