close
تبلیغات در اینترنت
نیکتا ناصراحمدی

سایت نیکتا ناصراحمدی

نیکتا ناصراحمدی

#نیکتا

Telegram: @nik_story


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 10

انشا در مورد چه کسانی در قلبمان جا دارند

روزگار ، روزگار آدم هاست... آدم های رنگین و متفاوت گاه زیبا و گاه سیاه

برخی بسیار مهربان و برخی دیگر سخت سنگدل...

اما زندگی بی آنها مشکل است، اگر حتی برخی از آنها یا حتی آنانی که ناخوش اند ، نبودند ، همیشه این قلب خالی بود..


قلب ، دل ، چه واژه هایی ، گاهی ، لحظه ای از بودنشان ، داشتنشان غافل میشویم ،

ما برخی از همان آدم های رنگین را بسیار دوست میدارییم،

و میگوییم که در قلبمان جای دارند،

قلب به آن کوچکی ، جایی به این بزرگی..

قلب به این کوچکی من چگونه خدای به آن بزرگی را در خود جای داده است؟و مادری مثال فرشته و پدری نظیر کوه، کوه به آن عظیمی را چگونه در بالین خود در آغوش کشیده؟ من خانواده ای دارم به وسعت آسمان و دوستانی دارم چون دریای بیکران که قلب من، از همه این ها در برابر سرما محافظت میکند، حتی برخی هارا درخود جای داده که من فقط یاری و مهربانیشان را به یاد دارم ، اسمی از آنان نمیدانم.. قلب کوچکم ،به من پاکی و مهربانی را میاموزد ، جای خالی عظیم بسیار دارد ، اما برخی از آن آدم های رنگین همان هایی که ستم کردند ، قلب خورد کردند و ظلم کردند ، گرچه بسیار حقیرند اما جای نمیگیرند..

نباید بگیرند ، قلب من با پاکی زیبا شده و اگر ستمی درآن دیده شود ، با آب گلآلود هیچ تفاوتی نخواهد داشت..

به یاد دارم آن کودکی را که در سوز زمستان، سگ ها وگربه ها و پرنده های بی پروایی که از گرسنگی ، آه نداشتند را سیر کرد ، میدانم که همان پرندها چقدر دعایش کردند شاید با پرواز یا با خواندن اما این دعا بسیار زیبا بود و حتی اکنون آن کودکی که فقط چهره اش را درذهن خویش به تصویر نگاه داشتم هم در قلبم جای دارد..

اما امان از آن آدم های رنگینی که ستم و حسد و زیاده خواهی شان ، آنان را ازما دور میکند..

قلب پاک ، زلال است ، تا زمانی که آدمهای نیک اخلاق و زیبا درآن جای گیرند ، نه زمانی که پر شود از کسانی که ستم بسیار کردند..

نیکتا ناصراحمدی


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 15

انشا درمورد پیامبر

Nikta ^_^:

چه خوب اند کسانی که قلبی پاک دارند و همواره پاک میمانند

و سخنشان همچون موج های لطیفی ست که گونه ات را میپوشاند

و زیبایی محض دلشان

ویکرنگی وجودشان آدم را از خود بی خود میکند

زندگی زیبا میشود اگر همه ی قلب ها زیبا شوند با پاکی..

چه خوب است از جنس خدا بودن ، از خدا بودن ، خدارا در کسی دیدن

و من چه خوش اقبال بوده ام که خدا را از دور ولی بسیار نزدیک ، حس کرده ام

و من از او و زندگیش پند میگیرم

و تا عمری در پیش دارم زندگیم را همچون زندگیشان گلستان خواهم کرد

حسی که نسبت به پیامبر خدا دارم ،

همیشه در قلب من رنگین بوده است و چراغش همیشه روشن خواهد ماند

چرا که تا توان دارم ، سعی هم خوام کرد که مانند ایشان بودن را همیشه بیاموزم

و این آموختن را هر روز زندگی ام ، پیشه ی روزهایم قرار دهم...


نیکتا ناصراحمدی


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 21

انش درمورد کلاغ

Nikta ^_^:

کلاغ


موجودات زنده ی کوچک و بزرگ زیبا و رنگین ، 

موجوداتی که با آن کوچکی خود ، قلبی در وجودشان نهاده شده است که زیستن را برایشان فراهم کرده و چشم های زیبایی که میتواند دنیای اطراف را ببیند و زیبایی دارند که گاهی ما از روی طمع برایشان دام میسازیم. هرکدام دلیلی برای آمدن برای بودن و وجود داشتن دارند .پرنده ها یکی از این موجودات خارق العاده هستند

طوطی را دیده ای ؟ رنگین بودنش ، مارا شیفته ی خود میکند

مرغی که به ما طعمه میدهد و حتی خودش نیز طعمه ما میشود

پرهای زیبا ی طاووس که در هیچ چیز دیگری ، پر به آن زیبایی دیده نمیشود

و پرنده هایی دیگر نظیر آن.


اما کلاغ نه رنگین است و نه زیبا

پرنده ای سیاه و گویی شوم در دنیای رنگی ها

پرنده ای که حتی منقارش هم به رنگ خودش درآمده

اما همه ی اینها نه منصفانه است و نه عاقلانه که فقط بدیهایش یا خوب نبودنش را ببینم

رنگ:

این پرنده ی سیاه ، رنگی دارد که حتی موجود دیگری ندارد

رنگی که تیره تر از آن در دنیای رنگها وجود ندارد

رنگ سیاه ، همه وجودش با سیاهی یک رنگ شده و شاید سیاهی زیبایش کرده

هوش:

پرنده ای که حتی چهره ی آدم خوب را از بد میشناسد

پرنده ای که با مغز کوچکی که دارد هوش بالایی را درآن جای داده

پرنده ای هوشمند در عصری که اغلب از هوششان استفاده ای ندارند

پر و بال:

این پرنده ی سیاه پری دارد از سیاهی اش و از باهوشی درونش

زمانی که بال هایش را برای پرواز باز میکند ، گویی آسمان را به تصرف خویش کشیده و به سمت طعمه حرکت میکند

رنگ سیاهی پرش ، چشم ها را به سوی او نشانه میگیرد

و شاید ما هنوز در باور خلقت این چنین پرنده ای باهوش عاجز و در عجب مانده ایم.. .


نیکتا ناصراحمدی


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 11

نمایشنامه ی کوتاه صبر

روزی از روزهای خدا ، با خبر شدیم از دل کهن مرد تنها که در تاریکی و کنج خانه اش روزگارش را میگذراند..

قلبش زخم شده بود..

پیرمرد همیشه هراس بر دل داشت ، هراس تنهایی ، هراس فقر و گرسنگی.. ، آخرت بر سرش آمد

خانواده اش نیز به خواب رفته بودند ، به خواب ابدی،

شاید خدا ، خواننده ی لالایی آن ها بود..

شاید سرنوشت ، داستان پیرمرد را با قلمش اینطور به اتمام رسانده بود..

بعد از خانواده اش او چیزی برای از دست دادن نداشت..او مجبور بود زندگی کند امامجبور نبود ، جریان زندگی اش را همچنان در روال عاشقی بگذراند..

هرچه که بود ، همان بود، او نمیتوانست گله مند باشد ،

مگر وفتی خوشبختی اش را داشت، پرسیده بود ، چرا من ؟ یا مگر شکر برجای آورده بود که حال گله کند؟

اکنون چه چیزی به انتظار پیرمرد نشسته بود؟

چه چیزی پیر کهنسال را به نزد خود میخواند؟

زندگی یا مرگ؟



مرد در گوشه ای بنشسته بود و با خدای خویش چنین بگفت:



خوشبختی را سالها به من دادی ، خوشبختی را همچون گلی در زندگیم ، کاشتی ، اما من زندگیم را کردم عافل شدم از آن گل ، فراموش کردم که اگر گلی را آب ندهی ، میمیرد ، گل ، در گلدان زندگیم بود اما ، اندک اندک پژمرده شد ، بی حال شد ، و چیزی نگذشت که چندی بعد از خداحافظی او ، زندگی من نیز بی روح شد.. 

او رفت و فقط از خود رد پژمردگی اش را به یادگار گذاشت، اما حال من از خواب غفلت بر میخیزم و اکنون خود را مییابم و خود را پیدا میکنم ، اما دیر شده است ، در زمان کهنسالی بسیار دیر است ، اما تو مرا یاری میکنی؟ تو که مرا تنها در تاریکی راه خود رها نمیکنی؟ می دانی که چشمانم در تاریکی ، بن بستی راه را تشخیص نمی دهد؟حال که از خواب بیدار شدم ، حال که خود را یافتم، مرا یاری میدهی؟ پروردگار جهان و خدای هستی ، من تو را ستایش میکنم و میدانم که تو مرا یاری خواهی کرد..

من ، نمایش های جالبی را در آین روز گار دیدم......آدم هایی را دیدم که انسان های بی گناهی را به بند کشیدند...آیا این رسم روزگار است؟ آیا این انسانی است که خدا خلق کرده؟!

دربند تو بودن رویایی است برای هرانسانی،،،و انسان بودن رویایی است برای هر آدمی که انسان نیست!



دل مرد پر بود٬ گویا زخم تیزی بر قلب او مانده بود، چشمانش پر از خون بود، رگ هایش از زیر دستانش معلوم بود، چه سختی هایی کشیده بود،چه رنج هایی را پشت سر گذاشته بود تا گل از نفس افتاده را ، زنده کند، او دیگر گریه نمی کرد،دیگر اشکی از چشمانش نمی آمد اما خون از چشمانش بر روی گونه اش سرازیر شده بود، سال ها بود که با فقر و تنهایی ، روزگار بی روحی را میگذراند ، او دیگر با دردهایش رشد کرده بود، دردهایش مرحم دلش بودند...!


فرشته ای سخنان مرد را شنیده بود و فقط مینِگَریست.....مرد پرسید..

غرق نگاه کردن چه شدی؟

فرشته آرام پاسخ داد: ، به گمانم ، خدا در گلدان روزگارت گلی زیباروی تر کاشته..

آن لحظه ، باران نیز شروع به بارش کرد٬ 

فرشته گفت:

و حال این اشک های پروردگاریست که ، گل تورا آب میدهد..


و این است که میگویند، با شکیبایی ، هر چیزی را بدست خواهی آورد.. .


نیکتا ناصراحمدی

Nikta-stories.rozblog.com



#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 16

درباره : داستان ,

داستان با موضوع صبر

روزی از روزهای خدا ، با خبر شدیم از دل کهن مرد تنها که در تاریکی و کنج خانه اش روزگارش را میگذراند..

قلبش زخم شده بود..

پیرمرد همیشه هراس بر دل داشت ، هراس تنهایی ، هراس فقر و گرسنگی.. ، آخرت بر سرش آمد

خانواده اش نیز به خواب رفته بودند ، به خواب ابدی،

شاید خدا ، خواننده ی لالایی آن ها بود..

شاید سرنوشت ، داستان پیرمرد را با قلمش اینطور به اتمام رسانده بود..

بعد از خانواده اش او چیزی برای از دست دادن نداشت..او مجبور بود زندگی کند امامجبور نبود ، جریان زندگی اش را همچنان در روال عاشقی بگذراند..

هرچه که بود ، همان بود، او نمیتوانست گله مند باشد ،

مگر وفتی خوشبختی اش را داشت، پرسیده بود ، چرا من ؟ یا مگر شکر برجای آورده بود که حال گله کند؟

اکنون چه چیزی به انتظار پیرمرد نشسته بود؟

چه چیزی پیر کهنسال را به نزد خود میخواند؟

زندگی یا مرگ؟



مرد در گوشه ای بنشسته بود و با خدای خویش چنین بگفت:



خوشبختی را سالها به من دادی ، خوشبختی را همچون گلی در زندگیم ، کاشتی ، اما من زندگیم را کردم عافل شدم از آن گل ، فراموش کردم که اگر گلی را آب ندهی ، میمیرد ، گل ، در گلدان زندگیم بود اما ، اندک اندک پژمرده شد ، بی حال شد ، و چیزی نگذشت که چندی بعد از خداحافظی او ، زندگی من نیز بی روح شد.. 

او رفت و فقط از خود رد پژمردگی اش را به یادگار گذاشت، اما حال من از خواب غفلت بر میخیزم و اکنون خود را مییابم و خود را پیدا میکنم ، اما دیر شده است ، در زمان کهنسالی بسیار دیر است ، اما تو مرا یاری میکنی؟ تو که مرا تنها در تاریکی راه خود رها نمیکنی؟ می دانی که چشمانم در تاریکی ، بن بستی راه را تشخیص نمی دهد؟حال که از خواب بیدار شدم ، حال که خود را یافتم، مرا یاری میدهی؟ پروردگار جهان و خدای هستی ، من تو را ستایش میکنم و میدانم که تو مرا یاری خواهی کرد..

من ، نمایش های جالبی را در آین روز گار دیدم......آدم هایی را دیدم که انسان های بی گناهی را به بند کشیدند...آیا این رسم روزگار است؟ آیا این انسانی است که خدا خلق کرده؟!

دربند تو بودن رویایی است برای هرانسانی،،،و انسان بودن رویایی است برای هر آدمی که انسان نیست!



دل مرد پر بود٬ گویا زخم تیزی بر قلب او مانده بود، چشمانش پر از خون بود، رگ هایش از زیر دستانش معلوم بود، چه سختی هایی کشیده بود،چه رنج هایی را پشت سر گذاشته بود تا گل از نفس افتاده را ، زنده کند، او دیگر گریه نمی کرد،دیگر اشکی از چشمانش نمی آمد اما خون از چشمانش بر روی گونه اش سرازیر شده بود، سال ها بود که با فقر و تنهایی ، روزگار بی روحی را میگذراند ، او دیگر با دردهایش رشد کرده بود، دردهایش مرحم دلش بودند...!


فرشته ای سخنان مرد را شنیده بود و فقط مینِگَریست.....مرد پرسید..

غرق نگاه کردن چه شدی؟

فرشته آرام پاسخ داد: ، به گمانم ، خدا در گلدان روزگارت گلی زیباروی تر کاشته..

آن لحظه ، باران نیز شروع به بارش کرد٬ 

فرشته گفت:

و حال این اشک های پروردگاریست که ، گل تورا آب میدهد..


و این است که میگویند، با شکیبایی ، هر چیزی را بدست خواهی آورد.. .


نیکتا ناصراحمدی

Nikta-stories.rozblog.com



#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 11

درباره : داستان ,

متن درمورد صبر با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی

♡صبر♡


دشوار ترین درس ، درس زندگیست و سخت ترین آزمون پستی های آن

و بهترین و تنها ترین جواب ، فقط صبر است


گاهی در زندگی اتفاقاتی رخ میدهد ، اتفاقاتی ازجانب خدا که مارا مورد امتحان قرار میدهد..

دشوار است اما چه میشود کرد باید تحمل داشت باید صبر کرد باید صبور بود ،

ما امتحان میشویم ، اگر در این آزمون پیروز بودیم ، خدا در برابر ان همه سختی و رنج ها مارا لایق زیبا ترین ثواب میداند. و اگر شکست خوردیم ، اخرین باری نیست که طمع زندگی را می چشیم ، 

خدا ، مهربان تر از دشواری هاست و ما بنده ها بنده ی سختی ها هستیم ، 

ما در سختی ها رشد میکنیم ، در سختی ها بزرگ میشویم ، در سختی ها خود را در میابیم ، و با رنگ الهی بسیار آشنا میشویم ،

خدا ، خدای زندگیست

روزگار میچرخد گاهی درست و گاه غلط ، و ما همراه با او ، دست در دست او با او همنوا شده و میچرخیم ، گاه به دور خود و گاه به دور او

گاهی نوای چرخشش با رقص ما سازگاری دارد و مارا در بر میگیرد و گاه با ما هم نوا نمیشود ، و نمی نوازد و رقص ما را قطع میکند ، در این حال پیشه ی ما فقط صبر است ، با صبر نوارا میچرخوانیم و رقاص نوای اهنگینش میشویم..

خدا ، خدای روزگار است... 


نیکتا ناصراحمدی


کانال تلگرام👇🏼:

@Nik_story

سایت👇🏼:

Nikta-stories.rozblog.com


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 11

متن دریا با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی

~دریا~ 


درهرچیزی غرق شوی .. میمیری

اگر در رویا غرق شوی ، مزه زندگی تلخ میشود

 در کابوس غرق شوی ، سیاه میشود

اگر در سرنوشت غرق شوی ، در روزگار محو میشوی

همه ی اینها میتواند مرگ تدریجی را به تصویر بکشد اما دریا تفاوت دارد

در دریا که غرق شوی ، نمیمیری

محو موج های خرامان و گاه صدای آهنگینش میشوی و میروی

با نوای آهنگینش ، بغض ، صدایت را خدشه دار میکند ، و چشمانت آبروداری نمیکنند و پلک هایت را خیس میکند

دریا ، چون دشمنی نیست که تورا به دار بکشد

دریا ، تنها دوستی ست که به شنیدن راز های تو مینشیند و آن را در خود خاک میکند و میبرد ،تنها دوستی ست که با تو به تماشای غروب آفتاب مینشیند و پا به پای تو صدای عشق را مینوازد 

و تو چون رقاصی با نوای عشق او پا به تصویر میگذاری و او همچنان تو را یاری میکند

تنها کسی ست که میتواند یکرنگ و زلالی را به ما یاد دهد

تنها کسی ست که همیشه همان قدر زلال میماند و حتی ثانیه ای رنگ تغییر نمیدهد

دریا ، محرم حرفهایمان است ، دریا ، رازداری را به ما یاد میدهد، دریا چقدر حرف در قلب دارد ، چقدر بغض در سینه ی خویش به حبس کشیده.

چه خوب شد که دریا سخنش را واضح بیان نمیکند واگرنه قلب شکسته ی او میتوانست بغض فراوانی را بشکند..

دریا ، آدمها را از زندگی دریغ نمیکند... دریا میاموزد که نباید غرق شد

اگر غرق شوی میمیری

من در زیبا بودن دریا ، درخلقت خدا غرق شدم ، اما جان دارم

دریا جان مرا از من نگرفت

دریا جان مرا با صدا و سخنش به من بازمیگرداند ، دریا مرا با خود زلال میکند و مرحم دردهایم میشود و دردهایم را تسکین میبخشد.. و مرا با آرامش مطلقش ، آرام میکند.

دریا ، از جنس و پاکی خداوند است و بس..


نیکتا ناصراحمدی


کانال تلگرام👇🏼:

@nik_story

سایت 👇🏼:

Nikta-stories.rozblog.com


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 16

متن اعماق با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی

Nikta ^_^:
نِگاه میکُنَم به اَعماق،
اَعماقِ بی‌کرانِ دَریا
اَعماقِ بی‌امتدادِ آسمان
اَعماقِ بی‌تکه ی قِسمَت ها
دنیا چون ، کاغَذی سِفید رَنگِ باشُکوهی‌ست ، و ما آدَمها هَمانَند مُرَکَب بَرای آن دُنیا ، که با حِیرَت در اَعماقِ سَرنِوشتِ آن سَرگَردان می‌مانیم..
ما ناگُزیر به سَرگَردانی هَستیم ، دَر غیرِ این حال ، دَر اَعماقِ زِندگیِ دُنیا، غَرق می‌شویم..
ما دوره‌گُرد هایِ آرزویِ خویش ، به اَعماقِ سَرنِوِشتیم
ما برای جانِ خود ، راغبِ فروشِ آرِزویِ خود هَستیم..
هَمه یِ اَعماق شیرین اَست و با عَظِمت، هَمانَند رویاهایمان
اَما ما، کام‌ِمان را به دُنیا تَلخ کَرده‌ایم...
دنیا، چون آن اَعماقِ شیرینِ تَلخیص اَز رویاهاست...

☆ نیکتا ناصراحمدی
#نیکتا

کانال تلگرام👇🏼:
@nik_story
سایت👇🏼:
Nikta-stories.rozblog.com

امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 16

درباره : داستان ,

حقیقت این است با نویسندگی نیکتاناصراحمدی

می‌دانی دل من از چه به درد می‌آید؟

دل من از خیابان هایی می‌رنجد که، زمینش ، فرشِ خانه و آسمانش، سقفِ خانه ی کودکی‌ست؛

دل من از فال های حافظی به درد می‌آید که در دستان پینه بسته ی دخترک زندگی میکند، و ما در دستان آن دخترک به دنبال فردای خود میدویم ، درحالی که او برای امروز خود، فال فروشی میکنه، و نفسی می‌خواهد برای فردای خود..

دل من از دستانی می‌رنجد که انتظار چراغ‌های قرمز خیابان های شهر را میکشد، تا بر روی شیشه های ماشینی بِرَقصَد ، شاید صاحبِ آن ماشین ، گلِ رُزی را خریدار باشد،

می‌دانی حقیقت چیست؟

این است که دلِ من، از آدمهای همان خیابان‌ها و همان چراغ‌قرمز‌ها به درد می‌آید..

می‌دانی چرا؟

چون،

 دستان پینه بسته ی کودک ، سَقفِ آسمانیِ خانه‌ی او ، فال های حافظ و گل های رز و چراغ قرمز های شهر، قدری برایمان عادی شده که ، با دیدنشان ، اشک های چشمانمان از بین می‌رود ، با دیدنشان ، نه شَرمی رو به دیده مان می‌آید و نه حتی اندوهی، پیکرمارا غم‌زده می‌کند...

آری، حقیقت این است...


نیکتا ناصراحمدی


ادمین👇🏼:

@Nikta_Naserahmadi

کانال تلگرام👇🏼:

@nik_story

سایت👇🏼:

Nikta-stories.rozblog.com


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 26

وبلاگ رسمی نیکتا ناصراحمدی

وبلاگ رسمی نیکتا ناصراحمدی

✍🏼👉🏾     🆔     Nikta-stories.rozblog.com

کانال تلگرام:

‌@nik_story


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 7 نفر مجموع امتیاز : 30

متن بسیار خواندنی نیکتاناصراحمدی

دیوانه نیستم اما
دیوانه زیستن را دوست دارم

دیوانه باشی و دیوانه‌وار بر روی جدول های حاشیه ی خیابان قدم بزنی و تا میخواهی به خود بیایی می‌بینی که جدول‌هاهم به انتها رسیده و تو به کف خیابان رسیده‌ای 
و این درحالتی‌ست که اشک ها و زخم های پُر دَردَت را 
پشت  لبخند های دُروغینت جا گذاشته‌ای...
دیوانه باشی و قهوه‌ی تلخِ روزگارت هم مزه ی
 شیرینی دهد...
دیوانه باشی و بی‌آنکه به دیگران بی‌اندیشی ازآنها بگذری..،

دیوانه باشی و اشک‌هایت لباس خنده‌هایت را برتن کنند شاید فقط اینگونه
بتواند درد را در کلام خود پنهان کند و این هم همان دیوانه بودن و دیوانگی‌ست...

این نوع دیوانه زیستن را دوست می‌دارم،،،
دیوانه‌ی عاقل..، عاقل تر از آنکه یک عالَم آدم وانمود
می‌کنند...
عاقل که باشی، گریه‌ات مانع لبخندت می‌شود
عاقل که باشی، قهوه ی روزگارت مزه ی شیرینی را از تو دریغ خواهد کرد...،
این روزگار، آدمِ دیوانه می‌خواهد، باید دیوانه باشی و 
دیوانه‌وار زندگی کنی چرا که در انتها،
این روزگار تو را دیوانه خواهد کرد...

نیکتا ناصراحمدی


ادمین👇🏼:
@Nikta_Naserahmadi
کانال تلگرام👇🏼:
@nik_story
سایت👇🏼:
Nikta-stories.rozblog.com

امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 7 نفر مجموع امتیاز : 34

Nikta

یاد باد آن روزها،سواد نداشتم؛ سر بر شانه ی مادر می‌گذاشتم و او با تمام مهرش داستان می‌خواند:،

به نام خدا، یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود...

آری مادرم غیراز خدای مهربان هیچکس نیست، یکی هست و دیگری نیست، وجود دارند و زندگی می‌کنند اما عزیزترانشان راهم فراموش کردند،،،

همه چیز تغییر کرد ، جز خدای همیشه مهربان که مهربان ماند،،،

حال من سواد نوشتن را در دستانم یافتم اما سواد شناخت را غیب کردم، چهره ی آدم هاراهم فراموش کرده‌ام،،،

مادرم، مادرِمن، بازهم من در آغوشَت پر میکشم و تو با دستان لطیفت، موهای مرا نوازش بده و داستانی بخوان،

اما...اما داستانت را اینگونه آغاز کن! : 

یک دنیا داشتیم، پراز تنهایی، یک روزگار داشتیم، پراز تاریکی، خانه هایی داشتیم، پراز سکوت، خیابان هایی داشتیم، بی آدم و آدم‌هایی داشتیم بی وجود و غیراز خدای مهربان هیچکس نبود...

آنگاه من با پلک های خیسم و با چشمانی که آبروداری نکردند، صدای آهنگین تورا گوش می‌کنم و تا به خود می‌آیم، می‌بینم که 

داستانت به انتها رسیده و میگویی :

کلاغِ به خونَش نرسید،،،اما..

اما غافل ازآنکه آن کلاغ هیچگاه خانه ای نداشت... هِعی روزگار...

 

نیکتا ناصراحمدی

 

ادمین👇🏼:

@Nikta_Naserahmadi

کانال تلگرام👇🏼:

@nik_story

سایت👇🏼:

Nikta-stories.rozblog.com


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 24

درباره : داستان ,

Nikta naserahmadi

ما همان آدمهایی هستیم که دوست ندارییم مورد قضاوت دیگران قرار بگیریم اما همان ما آدم‌ها طوری دیگران را به دارِ قضاوت می‌کشیم که، فقط چهارپایه ی زیر پایش می‌تواند فرشته نجات او باشد...

دوست ندارییم قضاوت شویم اما قضاوت می‌کنیم هرطور که میخواهیم،،،

از همان نخست هم از صنوفی چون قاضی بیزار بودم...

از قاضی که به نفع خود ، به نفع پول عمل می‌کند، فراری بودم...

از قاضی که بی عدالت قضاوت می‌کند بیزار بودم...

از کسی که گرسنه حق مظلومان بود، گریز داشتم...

از کسی که قضاوتش حبس بود هم، فراری بودم...

بهترین قاضی خداست و خدا تنهاترین قاضی است که من از او ترسی نداشتم، گریزی نداشتم و فراری نبودم و نخواهم بود...

و خدا یکتا ترین قاضی ست که حکم همه کس را ببخش میدهد،،،همان چیزی که آرزوست... .

 

نیکتا ناصراحمدی


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 20

درباره : داستان ,

دل‌نوشته های نیکتا ناصراحمدی

عادت داشت هر شب اندکی قبل از خواب گریه کند...امشب دلش بسیار گرفته بود،درامشب با سایر شب ها تفاوتی دیده می‌شد،گویا امشب آسمان هم با او همدرد بود،هردو دلشان پر بود ،هردو اشک داشتند،،،آنشب قبل از خواب با اعضای خانواده به جای (شب خوش) از (خداحافظ) استفاده کرد،،، و زود به رختخواب رفت..اگر به فردی محبت نمی‌کرد،آن شب تا صحرگاه هم نمی‌خوابید و فقط اشک می‌ریخت...برای همه می‌گریست به جز خودش، همیشه از خدا راه و چاره ای برای بازشدن گره ی کارهای هم‌نوعانش می‌خواست...آن شب مثل همیشه گریه میکرد اما گریه اش فرجامی نداشت، به یاد پدرش که هیچگاه اورا ندیده بود...به یاد گریه هایی که قدرش را ندانستند...برای قلبی که فقط تاوان گناه ناکرده اش را می‌داد...برای طفل گرسنه‌ای که حتی دستان کوچکش در چله ی تابستان هم از سرما می‌لرزد..! برای دیگری که طمع غذا را فقط از پشت پنجره ی رستوران های کوچه به کوچه در قلب شهر چشیده بود، برای کسی که آرزویش را فقط در رویایش دنبال میکرد،،، در انتهای هر شبِ‌گریه، زمزمه می‌کرد:کاشکی روزی آید که همه به آرزویشان برسند...

-آرزوی او چه بود؟ کسی نبود که بداند....

بالاخره آن شب هم به خواب رفت... گویا در رویایش فردی را می‌دید که او را صدا می‌زند: -دخترم بیا! بیا دخترم...!

و او رفت و دیگر نیامد،رفت و دیگر هیچگاه چشمانش را به دنیا باز نکرد، او رفت و مارا با راز های نگفته اش رها کرد...

همیشه می‌گفت: هر که زنده‌ست، که زندگی نمی‌کند... او رفت و ما مات و مبهوت در رویای او ماندیم.....


#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 25

نیکتا

دیروقت بود ،همه خواب بودند ،از پنجره ی اتاقش آسمان شب را تماشا می‌کرد؛ شنیده بود که می‌گویند هر فردی ستاره ی مربوط به خود را دارد ، ماه‌ها و روزها بود که دقیقه‌ها و ثانیه‌ها چشم از آسمان دور نمی‌کرد که شاید ستاره اش را بیابد... 

روز بعد شد و او فقط در طول روز به ستاره‌ها فکر می‌کرد،،،گاهی لحظه ای گمان می‌کرد که شاید ستاره‌ای برای او وجود ندارد، حتی فکر کردن به این موضوع حالش را دگرگون میکرد،،،اندک اندک خورشید چشم گشود و از ابرهای کوچک و بزرگ سفید رنگ سر بیرون درآورد؛ مِلی زود از رختخواب بلند شد و سوی مادرش ، تا نفس در می‌آمد، دوید...، به سرعت باد می‌رفت.... .

کمی نشست و به مادرش گفت آیا من ستاره دارم؟!

مادرش گمان کرد مِلی دیوانه شده ، یا حداقل شوخی می‌کند.، بنابراین مادرش از روی شوخ‌تبی پاسخ داد: ستاره؟! تو خورشید داری... 

مِلی کمی اندوهگین شد و سکوت کرد و به اتاقش رفت، وقتی اندوهگین می‌شد، موهایش را در دستاتش نوازش می‌کرد و می‌بافت، موهایی داشت قدر قد و قامت خودش،

مادرش مِلی را گیسوکمند می‌خواند،و ملی از این بابت بسیار شاد می‌شد... بالاخره کم‌کم خورشید به خواب می‌رفت و هوا تاریک میشد، مِلی از پنجره به آسمان چشم دوخته بود ، آسمان به رنگ خاکستری درآمده بود و ستاره‌ها اندک‌اندک در آسمان سردرمی‌آوردند، و مِلی قرق تماشای آنها شده بود، ساعت ها گذشت و دیگر زمان خواب بود، مِلی هنوز هم چشم از آسمان دور نمی‌کرد که ناگهان فکر کرد، شاید آن ستاره، آره، همان ستاره ی بزرگ دارد به او چشمک می‌زند،  از خوشحالی نمی‌دانست چه‌کار باید کند،گیج و حیران بود، آخر ستاره‌اش را یافته بود، همان ستاره ای که گمان می‌کرد ،دست نیافتنی‌ست...شروع کرد با ستاره درد‌و‌دل کردن، گفت:پدر و مادرم کار و مشغله بسیاری دارند، و اندکی را در خانه اند و با این حساب من هم بیشتر روز را تنها سپری می‌کنم، آن لحطه مِلی حس کرد که ستاره اش می‌خواهد چیزی بگوید ، شاید مثلا: من با تو هستم و نمیگذارم تو تنها باشی،...،

مِلی بسیار شاد شد و زمان خداحافطی فرا رسیده بود مِلی باید میخوابید و فردا به مدرسه می‌رفت... 

فردا به مدرسه رفت و همه ی اتفاقات شبش را در اختیار دوستش گذاشت و با یکدیگر گفتند و خندیدند...

مِلی در تمام آن روز به ستاره اش فکر می‌کرد، هیچ حسی به سخنان معلم نداشت،زنگ آخر شد ، زنگ خداحافظی تا هفته جدید....

مِلی به خانه رسید و سیب‌زمینی های فریز شده را که مادرش قبل از کارَش برای مِلی خُرد کرده بود را آماده کرد پس از صرف غذایش به اتاقش رفت و برای ستاره‌اش نقاشی کشید تا به او نشان دهد.....،

بالاخره شب شد و مِلی هر چقدر به انتظار ستاره نشست،نیامد که نیامد که نیامد...، ناخواسته رو به آسمان خوابش برد،و صحرگاه سراسیمه از خواب برخاست و برای قدم زدن به حیاط خانه رفت تا شاید حال دلش بهتر شود...،

اما ناگهان چشمش به پاکتی خورد که روی آن کوچک نوشته شده بود: "مِلی"

و بزرگترِ آن نوشته شده بود: "ستاره ی دست‌نیافتنی"

پاکت را باز کرد و از داخل آن کاغذ بزرگ قهوه ای رنگ را درآورد:

《ستاره ی دست‌نیافتنی...

تو در تمام مدت به دنبال ستاره‌ات بودی، و اورا یافتی، اما او تورا نیافت...

تو او را با تمام وجود دوست داشتی اما او حتی زبان نداشت که با تو سخن بگوید...

او رفت و حتی رفته ی او، حکایت این روزهای انسانها شده است...:

با تمام وجود دنبال ستاره می‌دوی اما....

اما صاحب ستاره تو نیستی، کَسِ دیگری‌ست...

تو آرزو میکنی اما کس دیگر صاحب می‌شود...و شاید هم تو هنوز با ستاره‌ات زندگی کنی...《با یک ستاره ی دست نیافتنی》...


#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 24

درباره : داستان ,

نوشته های نیکتا ناصراحمدی

هیچگاه دورو نباش! همیشه مراقب خودت باش! این نقاب گذاران به هبچکس رَحم نمی‌کنند...

گرگی که نقابِ گوسفند داشت، گوسفندی را که نقابِ گرگ داشت را بَلعید،

اعتماد به دورویان همانند بازیِ گرگَم به‌هوا می‌ماند،

حتی گوسفندی با نقابِ گرگ هم قربانیِ گرگِ بی‌نقاب می‌شود... .!

●گوسفندی سرِ بازیِ گرگَم به‌هوا گرگی را خورد.....

 

☆    #نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 28

نیکتاناصراحمدی

برای گفتن حقیقت جرعت میخواهد و برای شنیدن حیقیقت بردباری 

این روز ها حقیقت  را از تو میخواهند اما اگر حقیقت را بگویی دلگیر میشوند 

میخواهند راستگو باشی اما از حرف راست غمیگن میشوند

برای شادشدنشان راست نمیگویی اما میگویند دروغ گویی

باید بدانند که هیچ چیز همیشه به دلخواه اینان پیش نمی رود باید بدانند که همه چیز همچو عسل شیرین نیست باید بدانند که گاهی هم حقیقت تلخ است...

باید یاد بگیرند گاهی هم انان با حقیقت پیش  برود نه حقیقت با انان

چه کسی تا کی به فریاد دل های پریشان خواهد رسید  دل های پریشان از دو رویی دلهای پریشان از خویش پسندان

دل هایی که فریاد میزنند تا شاید رهایی یابند 

فریاد میزنند تا شاید قلب ها به قلب ها نزدیک تر شود نه نقاب هایی که پشت انان پر از نفرت  های خونین است...

درون قلب ها پر از خون است که زنده ایم اما خون میگریستد که شاید  زنده باشیم برای زنده بودن نه برای حسد و دورویی و نشان دادن چیز هایی که برای خودمان نیست

امانت است به دستمان برای چند سال...

وقتی بمیریم فقیر و غنی یکسان میشود.. مال ثروتمدان با انان زیر قبر نمیرود مردم یاد پولهایشان نمی افتند...انسانیت است که بعد انان هم میمانند.انسانیت است که دیگران از ان یاد میکنند.انسانیت است که روح مرده را خوشنود و زنده میکند.

چه کارهایی که نمیکند این انسانیت...



 ◦ #نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 24

درباره : داستان ,

نیکتا ناصراحمدی

کوچکتر که بودم، مادرم میگفت انشالا پیر بشی

اما من میگفتم چرا پیر، انشالا تو همیشه جوان باشی و همیشه پیش من...

منظورم از این حرف طرز تفکر ما انسان هاست

بزرگتر ها طول عمر بسیار را کهنسالی میخوانند

اما ما کودکان با اینکه در دنیای کودکی خود هستیم، دل جوان را همراه با طول عمر بسیار میخواهیم

بزرگتر ها حرف خود را قبول دارند نه کودکان را

زیرا یِکسِریع حرف هایی از گذشته در ذهن آنان ماندگار شده...

میگویند حرف راست را از کودکان بشنویم اما حرف کودکان را باور ندارند...

شاید طرز تفکر ما برایشان عجیب است...

کودکان همانند فرشته هایی هستند که حتی درصدی از غرور و حسد در وجودشان دیده نمیـ شود.....

اما همین بزرگتر ها یک روزی همچون این کودمان بودند اما دنیای بزرگترها با دنیای کودکی ما از زمین تا آسمان فرق دارد

در دنیای برخی از بزرگتر ها حسد هم وجود دارد،،،

شاید بزرگتر ها حسد را جایگزین باور برای طرز تفکر ما کردند....


#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 21

درباره : داستان ,

مطالب گذشته

» سایت نیکتا ناصراحمدی »» پنجشنبه 22 آذر 1397
» انشا در مورد چه کسانی در قلبمان جا دارند »» چهارشنبه 21 آذر 1397
» انشا درمورد پیامبر »» سه شنبه 13 آذر 1397
» انش درمورد کلاغ »» سه شنبه 13 آذر 1397
» متن روزگار »» پنجشنبه 10 آبان 1397
» نمایشنامه ی کوتاه صبر »» جمعه 04 آبان 1397
» داستان با موضوع صبر »» جمعه 04 آبان 1397
» متن درمورد صبر با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» شنبه 28 مهر 1397
» متن دریا با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» چهارشنبه 25 مهر 1397
» متن اعماق با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» سه شنبه 20 شهریور 1397