close
تبلیغات در اینترنت
نیکتاناصراحمدی

سایت نیکتا ناصراحمدی

نیکتا ناصراحمدی

#نیکتا

Telegram: @nik_story


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 10

متن روزگار

روزی روزگاری ، وارونه¿¡


روزگار، غمَم را سنگین تر میکند،

در تمام عمرم فقط یک چیز را از خدا خواستار بودم

که آنهَم دست مرا به دست سرنوشت گره زد

من نیز دربرابرش تسلیم شده ام

زندگی چون باتلاق میماند ، جاده را که خاکی رَوی در باتلاقِ سرنوشت غرق خواهی شد..

و تو چون ، بند بازی هستی و بندِ تو ، تنها راه مُمتَد و ناجیِ تو در برابر سرنوشت و روزگار است

من آموختم از آن ابتدا صبر را با خود حمل کنم اما کوله باری از غم ، اندک اندک کمرِ راست مرا زمین‌گیر کرد

فاجعه نیز جایی به اوج میرسد که دریایی، تُهی از ماهی باشد

دادگاهی ، بی قاضی باشد..

متهم نیز، بی گناه باشد..

و اوج نگون بختی جایی چون خانه ای ست ثروتمند، با عِده‌ای آدمِ تُهی از مال و عِده‌ای ناچیز و بی عدالتِ دیگر، اما تهی از فقر..

و پول چرک ترین و کثیفترین چیزیست که میتواند آدم را از اَرش به فرش برساند..

گوسفند فربه ، عاقبتش طعمه ی گرگ می‌شود..

در این روزگار ، بالانشینان لذت زندگی را درک خواهند کرد ، مابقی حتی بویش هم به مشامشان نمی‌رسد..

این قلب شکسته ی من میتواند بغض فراوانی را بشکند...

فروان آدمی ، قاضی نیست ، اما قضاوت میکنند

آشپز نیستند اما آشپزی میکنند

سیرند اما برای عظیم کردن جیبشان ، خود را شکل گرسنه‌ها میکنند

اینجا همان دنیای وارونه ی نگون بختی‌هاست...

غذا را تا نمک نریزی ، شور نمی‌شود

تا طعم زهر را نچشی، معنای تلخی را درک نخواهی کرد

تا زمانی که دل سیراز غذا داری، متوجه گرسنگی نمی‌شوی

تا زمانی که سیراب هستی ، در درک کردنِ معنای بی آبی و تشنگی ، بی توان خواهی بود

چگونه قضاوت میکنیم زمانی که قاضی نیستیم ، درحالی که نمی‌اندیشیم،،.. .

چشمانم چون خوزستان دیگر آااب ندارد ، خون می‌چِکد

دل من چون خوزستان هوا ندارد ، هوایش را ازدست داده

فریااد میزنم ، اما فریاد من ، گوشِ شنوایی را هرگز نمیابد

و من نیز همچو بازیگری بی‌نقش، در صحنه، سرگردان مانده ام

سرگردان مانده ام بینِ فقر،بی‌آبی و بی هوایی، قضاوت ها و فریاد ها...

و حال ما ماندیم و صحنه ای با آدمهای رنگارنگ که من در آن سرگردانم

و من ماندم و دنیای وارونه

من ماندم و سکوت هراس انگیزِ تنهایی

من ماندم و فریادهایی که نشنیدند

من ماندم و بغض غمآلودم و اشک هایی که هرگز نریختند

و من ماندم تنها دراین روزگاری که حتی زمانش هم در جای خودش نبود..!


نیکتا ناصراحمدی

Nikta-stories.rozblog.com

Telegram : @Nik_story


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 16

متن درمورد صبر با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی

♡صبر♡


دشوار ترین درس ، درس زندگیست و سخت ترین آزمون پستی های آن

و بهترین و تنها ترین جواب ، فقط صبر است


گاهی در زندگی اتفاقاتی رخ میدهد ، اتفاقاتی ازجانب خدا که مارا مورد امتحان قرار میدهد..

دشوار است اما چه میشود کرد باید تحمل داشت باید صبر کرد باید صبور بود ،

ما امتحان میشویم ، اگر در این آزمون پیروز بودیم ، خدا در برابر ان همه سختی و رنج ها مارا لایق زیبا ترین ثواب میداند. و اگر شکست خوردیم ، اخرین باری نیست که طمع زندگی را می چشیم ، 

خدا ، مهربان تر از دشواری هاست و ما بنده ها بنده ی سختی ها هستیم ، 

ما در سختی ها رشد میکنیم ، در سختی ها بزرگ میشویم ، در سختی ها خود را در میابیم ، و با رنگ الهی بسیار آشنا میشویم ،

خدا ، خدای زندگیست

روزگار میچرخد گاهی درست و گاه غلط ، و ما همراه با او ، دست در دست او با او همنوا شده و میچرخیم ، گاه به دور خود و گاه به دور او

گاهی نوای چرخشش با رقص ما سازگاری دارد و مارا در بر میگیرد و گاه با ما هم نوا نمیشود ، و نمی نوازد و رقص ما را قطع میکند ، در این حال پیشه ی ما فقط صبر است ، با صبر نوارا میچرخوانیم و رقاص نوای اهنگینش میشویم..

خدا ، خدای روزگار است... 


نیکتا ناصراحمدی


کانال تلگرام👇🏼:

@Nik_story

سایت👇🏼:

Nikta-stories.rozblog.com


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 11

متن اعماق با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی

Nikta ^_^:
نِگاه میکُنَم به اَعماق،
اَعماقِ بی‌کرانِ دَریا
اَعماقِ بی‌امتدادِ آسمان
اَعماقِ بی‌تکه ی قِسمَت ها
دنیا چون ، کاغَذی سِفید رَنگِ باشُکوهی‌ست ، و ما آدَمها هَمانَند مُرَکَب بَرای آن دُنیا ، که با حِیرَت در اَعماقِ سَرنِوشتِ آن سَرگَردان می‌مانیم..
ما ناگُزیر به سَرگَردانی هَستیم ، دَر غیرِ این حال ، دَر اَعماقِ زِندگیِ دُنیا، غَرق می‌شویم..
ما دوره‌گُرد هایِ آرزویِ خویش ، به اَعماقِ سَرنِوِشتیم
ما برای جانِ خود ، راغبِ فروشِ آرِزویِ خود هَستیم..
هَمه یِ اَعماق شیرین اَست و با عَظِمت، هَمانَند رویاهایمان
اَما ما، کام‌ِمان را به دُنیا تَلخ کَرده‌ایم...
دنیا، چون آن اَعماقِ شیرینِ تَلخیص اَز رویاهاست...

☆ نیکتا ناصراحمدی
#نیکتا

کانال تلگرام👇🏼:
@nik_story
سایت👇🏼:
Nikta-stories.rozblog.com

امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 16

درباره : داستان ,

حقیقت این است با نویسندگی نیکتاناصراحمدی

می‌دانی دل من از چه به درد می‌آید؟

دل من از خیابان هایی می‌رنجد که، زمینش ، فرشِ خانه و آسمانش، سقفِ خانه ی کودکی‌ست؛

دل من از فال های حافظی به درد می‌آید که در دستان پینه بسته ی دخترک زندگی میکند، و ما در دستان آن دخترک به دنبال فردای خود میدویم ، درحالی که او برای امروز خود، فال فروشی میکنه، و نفسی می‌خواهد برای فردای خود..

دل من از دستانی می‌رنجد که انتظار چراغ‌های قرمز خیابان های شهر را میکشد، تا بر روی شیشه های ماشینی بِرَقصَد ، شاید صاحبِ آن ماشین ، گلِ رُزی را خریدار باشد،

می‌دانی حقیقت چیست؟

این است که دلِ من، از آدمهای همان خیابان‌ها و همان چراغ‌قرمز‌ها به درد می‌آید..

می‌دانی چرا؟

چون،

 دستان پینه بسته ی کودک ، سَقفِ آسمانیِ خانه‌ی او ، فال های حافظ و گل های رز و چراغ قرمز های شهر، قدری برایمان عادی شده که ، با دیدنشان ، اشک های چشمانمان از بین می‌رود ، با دیدنشان ، نه شَرمی رو به دیده مان می‌آید و نه حتی اندوهی، پیکرمارا غم‌زده می‌کند...

آری، حقیقت این است...


نیکتا ناصراحمدی


ادمین👇🏼:

@Nikta_Naserahmadi

کانال تلگرام👇🏼:

@nik_story

سایت👇🏼:

Nikta-stories.rozblog.com


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 26

وبلاگ رسمی نیکتا ناصراحمدی

وبلاگ رسمی نیکتا ناصراحمدی

✍🏼👉🏾     🆔     Nikta-stories.rozblog.com

کانال تلگرام:

‌@nik_story


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 7 نفر مجموع امتیاز : 30

مصاحبه با نیکتا ناصراحمدی

نیکتا جان یه شناخت کوتاه و کامل از خودت بهمون میدی؟

سلام،بله. متولد ۲۲/۲/۸۵ هستم،

اگر به عنوان یه نویسنده قبول داشته باشین، نویسنده ام..


کارت رو چی؟از کِی شروع کردی؟از کِی می‌نویسی؟

من تقریبا از کلاس سوم ابتدایی که بودم متن های کوتاه و البته کودکانه که مربوط به سن خودم بود مینوشتم که تا همین امروز هم ادامه داره...


کتاب و... با نویسندگی خودت چطور؟ داری؟

خیر کتابی که قراره به مرحله ی چاپ برسونیم هنوز کامل نشده..


برنامه ات برای سال های آتی چیه؟ میخوای درآینده نویسنده بشی؟

خب نویسندگی رشته ی خوب و البته موردعلاقه ی منه ولی درکنار نویسندگی شغل دیگری رو انتخاب خواهم کرد.


خودت از چیزهایی که مینویسی راضی هستی؟

نمیدونم، باید مورد رضایت بقیه قرار بگیره،وقتی این اتفاق افتاد،شاید بله.


نظرت در مورد کسایی که متن ها و داستان هات رو میخونن چیه؟

خب خیلی ازشون ممنونم که دنبال می‌کنن و امیدوارم راضی باشن و خوششون اومده باشه.


درمورد نویسندگی یکم برامون توضیح میدی؟سخته؟

سختی توی همه چیز وجود داره ولی اگه علاقه داشته باشین ،سختی طمع شیرینی میگیره و همه چیز دلنشین میشه، نویسندگی هم سختی خودش رو داره، و تمرکز و آرامش زیادی میخواد.


دوست داری درمورد چه چیزی زیاد بنویسی؟

از اونجایی که سلیقه ها متفاوته باید همه جوره باشه تا مورد رضایت همه قرار بگیره ولی درکل من خودم متن ها و داستان های غمگین و با نتیجه گیری درست روبیشتر دوست دارم و سعی میکنم اینطور بنویسم اما نمیدونم تا چه حدی موفق شده باشم..


کدوم کارت رو بیشتر از همه دوست داری؟

اینو دیگه باید بقیه بگن ولی خودم توی متن‌ها دیوانگی و توی داستانها پیرمرد رو خیلی دوست دارم..


اگه بخوای به کسایی که نویسندگی رو دوست دارن و میخوان نویسنده بشن چی میگی؟

تلاش کنین و پشتکار داشته باشین، و برای چیزی که مینویسین از ابتدا یک قالب و یا طرح آماده کنین و از یک سوراخ کوچیک مثل سوراخ قفل درب به قضیه و متنتون نگاه کنینو درمورد یک مسئله ی کوتاه خیلی توضیح ندین، حتما موفق خواهید شد..


چرا رمان نومینویسی؟دوست نداری؟

چرا دوست دارم ،اما شاید حالا زمان مناسبی نباشه، حتما این کارو میکنم.


توی اوقات فراغتت چه کاری میکنی؟

اگه زمان باشه، سفر میریم، و کتاب میخونم و متن مینویسم و خیلی زیاد فیلم و سریال میبینم.


یه جمله کوتاه به هرکسی میخوای بگو!

به پدر و مادرم میگم که خیلی کمکم کردن و من رو در این کار برای رشد بیشتر همراهی کردن، دستتون رو میبوسم...


و سوال آخر، مدیریت وبلاگ و یا سایتت با خوته و چقدر به وبلاگت سر میزنی؟

مدیریت وبلاگ رو هم خودم دارم و هم یکی از کسانی که خیلی کمکمون کرد ، و تا جایی که وقت کنم سر میزنم..


مرسی نیکتا جان که درخواست مارو قبول کردی و حاضر به مصاحبه شدی..

ممنونم از لطف شما آروزوی موفقیت و سلامتی دارم برای همه ی عزیزان، وقت بخیر.


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 7 نفر مجموع امتیاز : 34

متن بسیار خواندنی نیکتاناصراحمدی

دیوانه نیستم اما
دیوانه زیستن را دوست دارم

دیوانه باشی و دیوانه‌وار بر روی جدول های حاشیه ی خیابان قدم بزنی و تا میخواهی به خود بیایی می‌بینی که جدول‌هاهم به انتها رسیده و تو به کف خیابان رسیده‌ای 
و این درحالتی‌ست که اشک ها و زخم های پُر دَردَت را 
پشت  لبخند های دُروغینت جا گذاشته‌ای...
دیوانه باشی و قهوه‌ی تلخِ روزگارت هم مزه ی
 شیرینی دهد...
دیوانه باشی و بی‌آنکه به دیگران بی‌اندیشی ازآنها بگذری..،

دیوانه باشی و اشک‌هایت لباس خنده‌هایت را برتن کنند شاید فقط اینگونه
بتواند درد را در کلام خود پنهان کند و این هم همان دیوانه بودن و دیوانگی‌ست...

این نوع دیوانه زیستن را دوست می‌دارم،،،
دیوانه‌ی عاقل..، عاقل تر از آنکه یک عالَم آدم وانمود
می‌کنند...
عاقل که باشی، گریه‌ات مانع لبخندت می‌شود
عاقل که باشی، قهوه ی روزگارت مزه ی شیرینی را از تو دریغ خواهد کرد...،
این روزگار، آدمِ دیوانه می‌خواهد، باید دیوانه باشی و 
دیوانه‌وار زندگی کنی چرا که در انتها،
این روزگار تو را دیوانه خواهد کرد...

نیکتا ناصراحمدی


ادمین👇🏼:
@Nikta_Naserahmadi
کانال تلگرام👇🏼:
@nik_story
سایت👇🏼:
Nikta-stories.rozblog.com

امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 7 نفر مجموع امتیاز : 34

Nikta

یاد باد آن روزها،سواد نداشتم؛ سر بر شانه ی مادر می‌گذاشتم و او با تمام مهرش داستان می‌خواند:،

به نام خدا، یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود...

آری مادرم غیراز خدای مهربان هیچکس نیست، یکی هست و دیگری نیست، وجود دارند و زندگی می‌کنند اما عزیزترانشان راهم فراموش کردند،،،

همه چیز تغییر کرد ، جز خدای همیشه مهربان که مهربان ماند،،،

حال من سواد نوشتن را در دستانم یافتم اما سواد شناخت را غیب کردم، چهره ی آدم هاراهم فراموش کرده‌ام،،،

مادرم، مادرِمن، بازهم من در آغوشَت پر میکشم و تو با دستان لطیفت، موهای مرا نوازش بده و داستانی بخوان،

اما...اما داستانت را اینگونه آغاز کن! : 

یک دنیا داشتیم، پراز تنهایی، یک روزگار داشتیم، پراز تاریکی، خانه هایی داشتیم، پراز سکوت، خیابان هایی داشتیم، بی آدم و آدم‌هایی داشتیم بی وجود و غیراز خدای مهربان هیچکس نبود...

آنگاه من با پلک های خیسم و با چشمانی که آبروداری نکردند، صدای آهنگین تورا گوش می‌کنم و تا به خود می‌آیم، می‌بینم که 

داستانت به انتها رسیده و میگویی :

کلاغِ به خونَش نرسید،،،اما..

اما غافل ازآنکه آن کلاغ هیچگاه خانه ای نداشت... هِعی روزگار...

 

نیکتا ناصراحمدی

 

ادمین👇🏼:

@Nikta_Naserahmadi

کانال تلگرام👇🏼:

@nik_story

سایت👇🏼:

Nikta-stories.rozblog.com


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 24

درباره : داستان ,

Nikta naserahmadi

ما همان آدمهایی هستیم که دوست ندارییم مورد قضاوت دیگران قرار بگیریم اما همان ما آدم‌ها طوری دیگران را به دارِ قضاوت می‌کشیم که، فقط چهارپایه ی زیر پایش می‌تواند فرشته نجات او باشد...

دوست ندارییم قضاوت شویم اما قضاوت می‌کنیم هرطور که میخواهیم،،،

از همان نخست هم از صنوفی چون قاضی بیزار بودم...

از قاضی که به نفع خود ، به نفع پول عمل می‌کند، فراری بودم...

از قاضی که بی عدالت قضاوت می‌کند بیزار بودم...

از کسی که گرسنه حق مظلومان بود، گریز داشتم...

از کسی که قضاوتش حبس بود هم، فراری بودم...

بهترین قاضی خداست و خدا تنهاترین قاضی است که من از او ترسی نداشتم، گریزی نداشتم و فراری نبودم و نخواهم بود...

و خدا یکتا ترین قاضی ست که حکم همه کس را ببخش میدهد،،،همان چیزی که آرزوست... .

 

نیکتا ناصراحمدی


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 20

درباره : داستان ,

دل‌نوشته های نیکتا ناصراحمدی

عادت داشت هر شب اندکی قبل از خواب گریه کند...امشب دلش بسیار گرفته بود،درامشب با سایر شب ها تفاوتی دیده می‌شد،گویا امشب آسمان هم با او همدرد بود،هردو دلشان پر بود ،هردو اشک داشتند،،،آنشب قبل از خواب با اعضای خانواده به جای (شب خوش) از (خداحافظ) استفاده کرد،،، و زود به رختخواب رفت..اگر به فردی محبت نمی‌کرد،آن شب تا صحرگاه هم نمی‌خوابید و فقط اشک می‌ریخت...برای همه می‌گریست به جز خودش، همیشه از خدا راه و چاره ای برای بازشدن گره ی کارهای هم‌نوعانش می‌خواست...آن شب مثل همیشه گریه میکرد اما گریه اش فرجامی نداشت، به یاد پدرش که هیچگاه اورا ندیده بود...به یاد گریه هایی که قدرش را ندانستند...برای قلبی که فقط تاوان گناه ناکرده اش را می‌داد...برای طفل گرسنه‌ای که حتی دستان کوچکش در چله ی تابستان هم از سرما می‌لرزد..! برای دیگری که طمع غذا را فقط از پشت پنجره ی رستوران های کوچه به کوچه در قلب شهر چشیده بود، برای کسی که آرزویش را فقط در رویایش دنبال میکرد،،، در انتهای هر شبِ‌گریه، زمزمه می‌کرد:کاشکی روزی آید که همه به آرزویشان برسند...

-آرزوی او چه بود؟ کسی نبود که بداند....

بالاخره آن شب هم به خواب رفت... گویا در رویایش فردی را می‌دید که او را صدا می‌زند: -دخترم بیا! بیا دخترم...!

و او رفت و دیگر نیامد،رفت و دیگر هیچگاه چشمانش را به دنیا باز نکرد، او رفت و مارا با راز های نگفته اش رها کرد...

همیشه می‌گفت: هر که زنده‌ست، که زندگی نمی‌کند... او رفت و ما مات و مبهوت در رویای او ماندیم.....


#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 25

نویسنده نیکتاناصراحمدی

می گویند بیدی نیست که با این باد ها بلرزد اما اشتباه میکنند،بیدی است که با هر بادی هم می لرزد،بعضی چیزهارا نمی توان هم زمان یکجا حس کرد،همانند سرما و گرما

گرما که می‌آید سردی ها از بین میروند،سردی هوا و سردی هرچیز دیگر که دیگر سرد نیست،گرما که می‌آید دیگر کولاک نمیکند،دیگر اشک های یخی نمیریزد،گرما می‌آید و گرمی هارا با خود می آورد گرمی هایی که جان تازه ای به روح آدم می بخشد گرما که باشد دیگر سردی نیست یعنی همه ی سردی هارا از بین میبرد......اگر با هر باد و بید بی حرکتی هم میـ‌لَرزی،

مشکل از توست.....اما هیچگاه نَـلَرز که مُقَصِر کار تو نشوی...!

اگر همیشه فقط یک چیز باشد،او به خود مغرور میشود،هرچیز که باشد....

می گویند بنی آدم اعضای یکدیگرند اما اشتباه میکنند،نه اشتباه نیست،روزگار است که اشتباه میچرخد....با چرخش شتباهش، بنی آدم دشمن یکدیگر شدند،شاید روزگار درست میچرخید،این انسانها بودند که دورَش زدند....

گفتند اشرف مخلوقات هستید،به قدری خود را گرفتیم که حتی یادمان رفت در برابر او  چیزی نیستیم.....

حتی یادمان رفت خود را رها کنیم... به قدری خود خواهی را در خود پرورش دادیم که دیگر انسان نبودیم.....حسد بودیم،یک دنیا حسد..... حتی دیگر یادمان رفت که آدم بودیم اما وقتی یادمان آمد که دیگر سودی نداشت.......اما این را نمی‌توانم فراموش کنم که او چه مهربان است،که با این همه دشواری و مشکل توانست به آسودگی ببخشد... به گمانم با خود میگوید: درست میشود اما باید بگذرد و میگذرد تا بگذرد

و هنوز هم که هست،میگذرد و میگذرد تا بگذرد......


#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 25

درباره : داستان ,

نوشته های نیکتا ناصراحمدی

هیچگاه دورو نباش! همیشه مراقب خودت باش! این نقاب گذاران به هبچکس رَحم نمی‌کنند...

گرگی که نقابِ گوسفند داشت، گوسفندی را که نقابِ گرگ داشت را بَلعید،

اعتماد به دورویان همانند بازیِ گرگَم به‌هوا می‌ماند،

حتی گوسفندی با نقابِ گرگ هم قربانیِ گرگِ بی‌نقاب می‌شود... .!

●گوسفندی سرِ بازیِ گرگَم به‌هوا گرگی را خورد.....

 

☆    #نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 28

نیکتاناصراحمدی

برای گفتن حقیقت جرعت میخواهد و برای شنیدن حیقیقت بردباری 

این روز ها حقیقت  را از تو میخواهند اما اگر حقیقت را بگویی دلگیر میشوند 

میخواهند راستگو باشی اما از حرف راست غمیگن میشوند

برای شادشدنشان راست نمیگویی اما میگویند دروغ گویی

باید بدانند که هیچ چیز همیشه به دلخواه اینان پیش نمی رود باید بدانند که همه چیز همچو عسل شیرین نیست باید بدانند که گاهی هم حقیقت تلخ است...

باید یاد بگیرند گاهی هم انان با حقیقت پیش  برود نه حقیقت با انان

چه کسی تا کی به فریاد دل های پریشان خواهد رسید  دل های پریشان از دو رویی دلهای پریشان از خویش پسندان

دل هایی که فریاد میزنند تا شاید رهایی یابند 

فریاد میزنند تا شاید قلب ها به قلب ها نزدیک تر شود نه نقاب هایی که پشت انان پر از نفرت  های خونین است...

درون قلب ها پر از خون است که زنده ایم اما خون میگریستد که شاید  زنده باشیم برای زنده بودن نه برای حسد و دورویی و نشان دادن چیز هایی که برای خودمان نیست

امانت است به دستمان برای چند سال...

وقتی بمیریم فقیر و غنی یکسان میشود.. مال ثروتمدان با انان زیر قبر نمیرود مردم یاد پولهایشان نمی افتند...انسانیت است که بعد انان هم میمانند.انسانیت است که دیگران از ان یاد میکنند.انسانیت است که روح مرده را خوشنود و زنده میکند.

چه کارهایی که نمیکند این انسانیت...



 ◦ #نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 24

درباره : داستان ,

مطالب گذشته

» سایت نیکتا ناصراحمدی »» پنجشنبه 22 آذر 1397
» انشا در مورد چه کسانی در قلبمان جا دارند »» چهارشنبه 21 آذر 1397
» انشا درمورد پیامبر »» سه شنبه 13 آذر 1397
» انش درمورد کلاغ »» سه شنبه 13 آذر 1397
» متن روزگار »» پنجشنبه 10 آبان 1397
» نمایشنامه ی کوتاه صبر »» جمعه 04 آبان 1397
» داستان با موضوع صبر »» جمعه 04 آبان 1397
» متن درمورد صبر با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» شنبه 28 مهر 1397
» متن دریا با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» چهارشنبه 25 مهر 1397
» متن اعماق با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» سه شنبه 20 شهریور 1397