close
تبلیغات در اینترنت
متن درمورد صبر

نمایشنامه ی کوتاه صبر

روزی از روزهای خدا ، با خبر شدیم از دل کهن مرد تنها که در تاریکی و کنج خانه اش روزگارش را میگذراند..

قلبش زخم شده بود..

پیرمرد همیشه هراس بر دل داشت ، هراس تنهایی ، هراس فقر و گرسنگی.. ، آخرت بر سرش آمد

خانواده اش نیز به خواب رفته بودند ، به خواب ابدی،

شاید خدا ، خواننده ی لالایی آن ها بود..

شاید سرنوشت ، داستان پیرمرد را با قلمش اینطور به اتمام رسانده بود..

بعد از خانواده اش او چیزی برای از دست دادن نداشت..او مجبور بود زندگی کند امامجبور نبود ، جریان زندگی اش را همچنان در روال عاشقی بگذراند..

هرچه که بود ، همان بود، او نمیتوانست گله مند باشد ،

مگر وفتی خوشبختی اش را داشت، پرسیده بود ، چرا من ؟ یا مگر شکر برجای آورده بود که حال گله کند؟

اکنون چه چیزی به انتظار پیرمرد نشسته بود؟

چه چیزی پیر کهنسال را به نزد خود میخواند؟

زندگی یا مرگ؟



مرد در گوشه ای بنشسته بود و با خدای خویش چنین بگفت:



خوشبختی را سالها به من دادی ، خوشبختی را همچون گلی در زندگیم ، کاشتی ، اما من زندگیم را کردم عافل شدم از آن گل ، فراموش کردم که اگر گلی را آب ندهی ، میمیرد ، گل ، در گلدان زندگیم بود اما ، اندک اندک پژمرده شد ، بی حال شد ، و چیزی نگذشت که چندی بعد از خداحافظی او ، زندگی من نیز بی روح شد.. 

او رفت و فقط از خود رد پژمردگی اش را به یادگار گذاشت، اما حال من از خواب غفلت بر میخیزم و اکنون خود را مییابم و خود را پیدا میکنم ، اما دیر شده است ، در زمان کهنسالی بسیار دیر است ، اما تو مرا یاری میکنی؟ تو که مرا تنها در تاریکی راه خود رها نمیکنی؟ می دانی که چشمانم در تاریکی ، بن بستی راه را تشخیص نمی دهد؟حال که از خواب بیدار شدم ، حال که خود را یافتم، مرا یاری میدهی؟ پروردگار جهان و خدای هستی ، من تو را ستایش میکنم و میدانم که تو مرا یاری خواهی کرد..

من ، نمایش های جالبی را در آین روز گار دیدم......آدم هایی را دیدم که انسان های بی گناهی را به بند کشیدند...آیا این رسم روزگار است؟ آیا این انسانی است که خدا خلق کرده؟!

دربند تو بودن رویایی است برای هرانسانی،،،و انسان بودن رویایی است برای هر آدمی که انسان نیست!



دل مرد پر بود٬ گویا زخم تیزی بر قلب او مانده بود، چشمانش پر از خون بود، رگ هایش از زیر دستانش معلوم بود، چه سختی هایی کشیده بود،چه رنج هایی را پشت سر گذاشته بود تا گل از نفس افتاده را ، زنده کند، او دیگر گریه نمی کرد،دیگر اشکی از چشمانش نمی آمد اما خون از چشمانش بر روی گونه اش سرازیر شده بود، سال ها بود که با فقر و تنهایی ، روزگار بی روحی را میگذراند ، او دیگر با دردهایش رشد کرده بود، دردهایش مرحم دلش بودند...!


فرشته ای سخنان مرد را شنیده بود و فقط مینِگَریست.....مرد پرسید..

غرق نگاه کردن چه شدی؟

فرشته آرام پاسخ داد: ، به گمانم ، خدا در گلدان روزگارت گلی زیباروی تر کاشته..

آن لحظه ، باران نیز شروع به بارش کرد٬ 

فرشته گفت:

و حال این اشک های پروردگاریست که ، گل تورا آب میدهد..


و این است که میگویند، با شکیبایی ، هر چیزی را بدست خواهی آورد.. .


نیکتا ناصراحمدی

Nikta-stories.rozblog.com



#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 16

درباره : داستان ,

مطالب گذشته

» سایت نیکتا ناصراحمدی »» پنجشنبه 22 آذر 1397
» انشا در مورد چه کسانی در قلبمان جا دارند »» چهارشنبه 21 آذر 1397
» انشا درمورد پیامبر »» سه شنبه 13 آذر 1397
» انش درمورد کلاغ »» سه شنبه 13 آذر 1397
» متن روزگار »» پنجشنبه 10 آبان 1397
» نمایشنامه ی کوتاه صبر »» جمعه 04 آبان 1397
» داستان با موضوع صبر »» جمعه 04 آبان 1397
» متن درمورد صبر با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» شنبه 28 مهر 1397
» متن دریا با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» چهارشنبه 25 مهر 1397
» متن اعماق با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» سه شنبه 20 شهریور 1397