close
تبلیغات در اینترنت
عکاس

متن روزگار

روزی روزگاری ، وارونه¿¡


روزگار، غمَم را سنگین تر میکند،

در تمام عمرم فقط یک چیز را از خدا خواستار بودم

که آنهَم دست مرا به دست سرنوشت گره زد

من نیز دربرابرش تسلیم شده ام

زندگی چون باتلاق میماند ، جاده را که خاکی رَوی در باتلاقِ سرنوشت غرق خواهی شد..

و تو چون ، بند بازی هستی و بندِ تو ، تنها راه مُمتَد و ناجیِ تو در برابر سرنوشت و روزگار است

من آموختم از آن ابتدا صبر را با خود حمل کنم اما کوله باری از غم ، اندک اندک کمرِ راست مرا زمین‌گیر کرد

فاجعه نیز جایی به اوج میرسد که دریایی، تُهی از ماهی باشد

دادگاهی ، بی قاضی باشد..

متهم نیز، بی گناه باشد..

و اوج نگون بختی جایی چون خانه ای ست ثروتمند، با عِده‌ای آدمِ تُهی از مال و عِده‌ای ناچیز و بی عدالتِ دیگر، اما تهی از فقر..

و پول چرک ترین و کثیفترین چیزیست که میتواند آدم را از اَرش به فرش برساند..

گوسفند فربه ، عاقبتش طعمه ی گرگ می‌شود..

در این روزگار ، بالانشینان لذت زندگی را درک خواهند کرد ، مابقی حتی بویش هم به مشامشان نمی‌رسد..

این قلب شکسته ی من میتواند بغض فراوانی را بشکند...

فروان آدمی ، قاضی نیست ، اما قضاوت میکنند

آشپز نیستند اما آشپزی میکنند

سیرند اما برای عظیم کردن جیبشان ، خود را شکل گرسنه‌ها میکنند

اینجا همان دنیای وارونه ی نگون بختی‌هاست...

غذا را تا نمک نریزی ، شور نمی‌شود

تا طعم زهر را نچشی، معنای تلخی را درک نخواهی کرد

تا زمانی که دل سیراز غذا داری، متوجه گرسنگی نمی‌شوی

تا زمانی که سیراب هستی ، در درک کردنِ معنای بی آبی و تشنگی ، بی توان خواهی بود

چگونه قضاوت میکنیم زمانی که قاضی نیستیم ، درحالی که نمی‌اندیشیم،،.. .

چشمانم چون خوزستان دیگر آااب ندارد ، خون می‌چِکد

دل من چون خوزستان هوا ندارد ، هوایش را ازدست داده

فریااد میزنم ، اما فریاد من ، گوشِ شنوایی را هرگز نمیابد

و من نیز همچو بازیگری بی‌نقش، در صحنه، سرگردان مانده ام

سرگردان مانده ام بینِ فقر،بی‌آبی و بی هوایی، قضاوت ها و فریاد ها...

و حال ما ماندیم و صحنه ای با آدمهای رنگارنگ که من در آن سرگردانم

و من ماندم و دنیای وارونه

من ماندم و سکوت هراس انگیزِ تنهایی

من ماندم و فریادهایی که نشنیدند

من ماندم و بغض غمآلودم و اشک هایی که هرگز نریختند

و من ماندم تنها دراین روزگاری که حتی زمانش هم در جای خودش نبود..!


نیکتا ناصراحمدی

Nikta-stories.rozblog.com

Telegram : @Nik_story


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 16

داستان با موضوع صبر

روزی از روزهای خدا ، با خبر شدیم از دل کهن مرد تنها که در تاریکی و کنج خانه اش روزگارش را میگذراند..

قلبش زخم شده بود..

پیرمرد همیشه هراس بر دل داشت ، هراس تنهایی ، هراس فقر و گرسنگی.. ، آخرت بر سرش آمد

خانواده اش نیز به خواب رفته بودند ، به خواب ابدی،

شاید خدا ، خواننده ی لالایی آن ها بود..

شاید سرنوشت ، داستان پیرمرد را با قلمش اینطور به اتمام رسانده بود..

بعد از خانواده اش او چیزی برای از دست دادن نداشت..او مجبور بود زندگی کند امامجبور نبود ، جریان زندگی اش را همچنان در روال عاشقی بگذراند..

هرچه که بود ، همان بود، او نمیتوانست گله مند باشد ،

مگر وفتی خوشبختی اش را داشت، پرسیده بود ، چرا من ؟ یا مگر شکر برجای آورده بود که حال گله کند؟

اکنون چه چیزی به انتظار پیرمرد نشسته بود؟

چه چیزی پیر کهنسال را به نزد خود میخواند؟

زندگی یا مرگ؟



مرد در گوشه ای بنشسته بود و با خدای خویش چنین بگفت:



خوشبختی را سالها به من دادی ، خوشبختی را همچون گلی در زندگیم ، کاشتی ، اما من زندگیم را کردم عافل شدم از آن گل ، فراموش کردم که اگر گلی را آب ندهی ، میمیرد ، گل ، در گلدان زندگیم بود اما ، اندک اندک پژمرده شد ، بی حال شد ، و چیزی نگذشت که چندی بعد از خداحافظی او ، زندگی من نیز بی روح شد.. 

او رفت و فقط از خود رد پژمردگی اش را به یادگار گذاشت، اما حال من از خواب غفلت بر میخیزم و اکنون خود را مییابم و خود را پیدا میکنم ، اما دیر شده است ، در زمان کهنسالی بسیار دیر است ، اما تو مرا یاری میکنی؟ تو که مرا تنها در تاریکی راه خود رها نمیکنی؟ می دانی که چشمانم در تاریکی ، بن بستی راه را تشخیص نمی دهد؟حال که از خواب بیدار شدم ، حال که خود را یافتم، مرا یاری میدهی؟ پروردگار جهان و خدای هستی ، من تو را ستایش میکنم و میدانم که تو مرا یاری خواهی کرد..

من ، نمایش های جالبی را در آین روز گار دیدم......آدم هایی را دیدم که انسان های بی گناهی را به بند کشیدند...آیا این رسم روزگار است؟ آیا این انسانی است که خدا خلق کرده؟!

دربند تو بودن رویایی است برای هرانسانی،،،و انسان بودن رویایی است برای هر آدمی که انسان نیست!



دل مرد پر بود٬ گویا زخم تیزی بر قلب او مانده بود، چشمانش پر از خون بود، رگ هایش از زیر دستانش معلوم بود، چه سختی هایی کشیده بود،چه رنج هایی را پشت سر گذاشته بود تا گل از نفس افتاده را ، زنده کند، او دیگر گریه نمی کرد،دیگر اشکی از چشمانش نمی آمد اما خون از چشمانش بر روی گونه اش سرازیر شده بود، سال ها بود که با فقر و تنهایی ، روزگار بی روحی را میگذراند ، او دیگر با دردهایش رشد کرده بود، دردهایش مرحم دلش بودند...!


فرشته ای سخنان مرد را شنیده بود و فقط مینِگَریست.....مرد پرسید..

غرق نگاه کردن چه شدی؟

فرشته آرام پاسخ داد: ، به گمانم ، خدا در گلدان روزگارت گلی زیباروی تر کاشته..

آن لحظه ، باران نیز شروع به بارش کرد٬ 

فرشته گفت:

و حال این اشک های پروردگاریست که ، گل تورا آب میدهد..


و این است که میگویند، با شکیبایی ، هر چیزی را بدست خواهی آورد.. .


نیکتا ناصراحمدی

Nikta-stories.rozblog.com



#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 11

درباره : داستان ,

متن اعماق با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی

Nikta ^_^:
نِگاه میکُنَم به اَعماق،
اَعماقِ بی‌کرانِ دَریا
اَعماقِ بی‌امتدادِ آسمان
اَعماقِ بی‌تکه ی قِسمَت ها
دنیا چون ، کاغَذی سِفید رَنگِ باشُکوهی‌ست ، و ما آدَمها هَمانَند مُرَکَب بَرای آن دُنیا ، که با حِیرَت در اَعماقِ سَرنِوشتِ آن سَرگَردان می‌مانیم..
ما ناگُزیر به سَرگَردانی هَستیم ، دَر غیرِ این حال ، دَر اَعماقِ زِندگیِ دُنیا، غَرق می‌شویم..
ما دوره‌گُرد هایِ آرزویِ خویش ، به اَعماقِ سَرنِوِشتیم
ما برای جانِ خود ، راغبِ فروشِ آرِزویِ خود هَستیم..
هَمه یِ اَعماق شیرین اَست و با عَظِمت، هَمانَند رویاهایمان
اَما ما، کام‌ِمان را به دُنیا تَلخ کَرده‌ایم...
دنیا، چون آن اَعماقِ شیرینِ تَلخیص اَز رویاهاست...

☆ نیکتا ناصراحمدی
#نیکتا

کانال تلگرام👇🏼:
@nik_story
سایت👇🏼:
Nikta-stories.rozblog.com

امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 16

درباره : داستان ,

وبلاگ رسمی نیکتا ناصراحمدی

وبلاگ رسمی نیکتا ناصراحمدی

✍🏼👉🏾     🆔     Nikta-stories.rozblog.com

کانال تلگرام:

‌@nik_story


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 7 نفر مجموع امتیاز : 30

Nikta

یاد باد آن روزها،سواد نداشتم؛ سر بر شانه ی مادر می‌گذاشتم و او با تمام مهرش داستان می‌خواند:،

به نام خدا، یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود...

آری مادرم غیراز خدای مهربان هیچکس نیست، یکی هست و دیگری نیست، وجود دارند و زندگی می‌کنند اما عزیزترانشان راهم فراموش کردند،،،

همه چیز تغییر کرد ، جز خدای همیشه مهربان که مهربان ماند،،،

حال من سواد نوشتن را در دستانم یافتم اما سواد شناخت را غیب کردم، چهره ی آدم هاراهم فراموش کرده‌ام،،،

مادرم، مادرِمن، بازهم من در آغوشَت پر میکشم و تو با دستان لطیفت، موهای مرا نوازش بده و داستانی بخوان،

اما...اما داستانت را اینگونه آغاز کن! : 

یک دنیا داشتیم، پراز تنهایی، یک روزگار داشتیم، پراز تاریکی، خانه هایی داشتیم، پراز سکوت، خیابان هایی داشتیم، بی آدم و آدم‌هایی داشتیم بی وجود و غیراز خدای مهربان هیچکس نبود...

آنگاه من با پلک های خیسم و با چشمانی که آبروداری نکردند، صدای آهنگین تورا گوش می‌کنم و تا به خود می‌آیم، می‌بینم که 

داستانت به انتها رسیده و میگویی :

کلاغِ به خونَش نرسید،،،اما..

اما غافل ازآنکه آن کلاغ هیچگاه خانه ای نداشت... هِعی روزگار...

 

نیکتا ناصراحمدی

 

ادمین👇🏼:

@Nikta_Naserahmadi

کانال تلگرام👇🏼:

@nik_story

سایت👇🏼:

Nikta-stories.rozblog.com


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 24

درباره : داستان ,

دل‌نوشته های نیکتا ناصراحمدی

عادت داشت هر شب اندکی قبل از خواب گریه کند...امشب دلش بسیار گرفته بود،درامشب با سایر شب ها تفاوتی دیده می‌شد،گویا امشب آسمان هم با او همدرد بود،هردو دلشان پر بود ،هردو اشک داشتند،،،آنشب قبل از خواب با اعضای خانواده به جای (شب خوش) از (خداحافظ) استفاده کرد،،، و زود به رختخواب رفت..اگر به فردی محبت نمی‌کرد،آن شب تا صحرگاه هم نمی‌خوابید و فقط اشک می‌ریخت...برای همه می‌گریست به جز خودش، همیشه از خدا راه و چاره ای برای بازشدن گره ی کارهای هم‌نوعانش می‌خواست...آن شب مثل همیشه گریه میکرد اما گریه اش فرجامی نداشت، به یاد پدرش که هیچگاه اورا ندیده بود...به یاد گریه هایی که قدرش را ندانستند...برای قلبی که فقط تاوان گناه ناکرده اش را می‌داد...برای طفل گرسنه‌ای که حتی دستان کوچکش در چله ی تابستان هم از سرما می‌لرزد..! برای دیگری که طمع غذا را فقط از پشت پنجره ی رستوران های کوچه به کوچه در قلب شهر چشیده بود، برای کسی که آرزویش را فقط در رویایش دنبال میکرد،،، در انتهای هر شبِ‌گریه، زمزمه می‌کرد:کاشکی روزی آید که همه به آرزویشان برسند...

-آرزوی او چه بود؟ کسی نبود که بداند....

بالاخره آن شب هم به خواب رفت... گویا در رویایش فردی را می‌دید که او را صدا می‌زند: -دخترم بیا! بیا دخترم...!

و او رفت و دیگر نیامد،رفت و دیگر هیچگاه چشمانش را به دنیا باز نکرد، او رفت و مارا با راز های نگفته اش رها کرد...

همیشه می‌گفت: هر که زنده‌ست، که زندگی نمی‌کند... او رفت و ما مات و مبهوت در رویای او ماندیم.....


#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 25

نویسنده نیکتاناصراحمدی

می گویند بیدی نیست که با این باد ها بلرزد اما اشتباه میکنند،بیدی است که با هر بادی هم می لرزد،بعضی چیزهارا نمی توان هم زمان یکجا حس کرد،همانند سرما و گرما

گرما که می‌آید سردی ها از بین میروند،سردی هوا و سردی هرچیز دیگر که دیگر سرد نیست،گرما که می‌آید دیگر کولاک نمیکند،دیگر اشک های یخی نمیریزد،گرما می‌آید و گرمی هارا با خود می آورد گرمی هایی که جان تازه ای به روح آدم می بخشد گرما که باشد دیگر سردی نیست یعنی همه ی سردی هارا از بین میبرد......اگر با هر باد و بید بی حرکتی هم میـ‌لَرزی،

مشکل از توست.....اما هیچگاه نَـلَرز که مُقَصِر کار تو نشوی...!

اگر همیشه فقط یک چیز باشد،او به خود مغرور میشود،هرچیز که باشد....

می گویند بنی آدم اعضای یکدیگرند اما اشتباه میکنند،نه اشتباه نیست،روزگار است که اشتباه میچرخد....با چرخش شتباهش، بنی آدم دشمن یکدیگر شدند،شاید روزگار درست میچرخید،این انسانها بودند که دورَش زدند....

گفتند اشرف مخلوقات هستید،به قدری خود را گرفتیم که حتی یادمان رفت در برابر او  چیزی نیستیم.....

حتی یادمان رفت خود را رها کنیم... به قدری خود خواهی را در خود پرورش دادیم که دیگر انسان نبودیم.....حسد بودیم،یک دنیا حسد..... حتی دیگر یادمان رفت که آدم بودیم اما وقتی یادمان آمد که دیگر سودی نداشت.......اما این را نمی‌توانم فراموش کنم که او چه مهربان است،که با این همه دشواری و مشکل توانست به آسودگی ببخشد... به گمانم با خود میگوید: درست میشود اما باید بگذرد و میگذرد تا بگذرد

و هنوز هم که هست،میگذرد و میگذرد تا بگذرد......


#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 25

درباره : داستان ,

نیکتا

دیروقت بود ،همه خواب بودند ،از پنجره ی اتاقش آسمان شب را تماشا می‌کرد؛ شنیده بود که می‌گویند هر فردی ستاره ی مربوط به خود را دارد ، ماه‌ها و روزها بود که دقیقه‌ها و ثانیه‌ها چشم از آسمان دور نمی‌کرد که شاید ستاره اش را بیابد... 

روز بعد شد و او فقط در طول روز به ستاره‌ها فکر می‌کرد،،،گاهی لحظه ای گمان می‌کرد که شاید ستاره‌ای برای او وجود ندارد، حتی فکر کردن به این موضوع حالش را دگرگون میکرد،،،اندک اندک خورشید چشم گشود و از ابرهای کوچک و بزرگ سفید رنگ سر بیرون درآورد؛ مِلی زود از رختخواب بلند شد و سوی مادرش ، تا نفس در می‌آمد، دوید...، به سرعت باد می‌رفت.... .

کمی نشست و به مادرش گفت آیا من ستاره دارم؟!

مادرش گمان کرد مِلی دیوانه شده ، یا حداقل شوخی می‌کند.، بنابراین مادرش از روی شوخ‌تبی پاسخ داد: ستاره؟! تو خورشید داری... 

مِلی کمی اندوهگین شد و سکوت کرد و به اتاقش رفت، وقتی اندوهگین می‌شد، موهایش را در دستاتش نوازش می‌کرد و می‌بافت، موهایی داشت قدر قد و قامت خودش،

مادرش مِلی را گیسوکمند می‌خواند،و ملی از این بابت بسیار شاد می‌شد... بالاخره کم‌کم خورشید به خواب می‌رفت و هوا تاریک میشد، مِلی از پنجره به آسمان چشم دوخته بود ، آسمان به رنگ خاکستری درآمده بود و ستاره‌ها اندک‌اندک در آسمان سردرمی‌آوردند، و مِلی قرق تماشای آنها شده بود، ساعت ها گذشت و دیگر زمان خواب بود، مِلی هنوز هم چشم از آسمان دور نمی‌کرد که ناگهان فکر کرد، شاید آن ستاره، آره، همان ستاره ی بزرگ دارد به او چشمک می‌زند،  از خوشحالی نمی‌دانست چه‌کار باید کند،گیج و حیران بود، آخر ستاره‌اش را یافته بود، همان ستاره ای که گمان می‌کرد ،دست نیافتنی‌ست...شروع کرد با ستاره درد‌و‌دل کردن، گفت:پدر و مادرم کار و مشغله بسیاری دارند، و اندکی را در خانه اند و با این حساب من هم بیشتر روز را تنها سپری می‌کنم، آن لحطه مِلی حس کرد که ستاره اش می‌خواهد چیزی بگوید ، شاید مثلا: من با تو هستم و نمیگذارم تو تنها باشی،...،

مِلی بسیار شاد شد و زمان خداحافطی فرا رسیده بود مِلی باید میخوابید و فردا به مدرسه می‌رفت... 

فردا به مدرسه رفت و همه ی اتفاقات شبش را در اختیار دوستش گذاشت و با یکدیگر گفتند و خندیدند...

مِلی در تمام آن روز به ستاره اش فکر می‌کرد، هیچ حسی به سخنان معلم نداشت،زنگ آخر شد ، زنگ خداحافظی تا هفته جدید....

مِلی به خانه رسید و سیب‌زمینی های فریز شده را که مادرش قبل از کارَش برای مِلی خُرد کرده بود را آماده کرد پس از صرف غذایش به اتاقش رفت و برای ستاره‌اش نقاشی کشید تا به او نشان دهد.....،

بالاخره شب شد و مِلی هر چقدر به انتظار ستاره نشست،نیامد که نیامد که نیامد...، ناخواسته رو به آسمان خوابش برد،و صحرگاه سراسیمه از خواب برخاست و برای قدم زدن به حیاط خانه رفت تا شاید حال دلش بهتر شود...،

اما ناگهان چشمش به پاکتی خورد که روی آن کوچک نوشته شده بود: "مِلی"

و بزرگترِ آن نوشته شده بود: "ستاره ی دست‌نیافتنی"

پاکت را باز کرد و از داخل آن کاغذ بزرگ قهوه ای رنگ را درآورد:

《ستاره ی دست‌نیافتنی...

تو در تمام مدت به دنبال ستاره‌ات بودی، و اورا یافتی، اما او تورا نیافت...

تو او را با تمام وجود دوست داشتی اما او حتی زبان نداشت که با تو سخن بگوید...

او رفت و حتی رفته ی او، حکایت این روزهای انسانها شده است...:

با تمام وجود دنبال ستاره می‌دوی اما....

اما صاحب ستاره تو نیستی، کَسِ دیگری‌ست...

تو آرزو میکنی اما کس دیگر صاحب می‌شود...و شاید هم تو هنوز با ستاره‌ات زندگی کنی...《با یک ستاره ی دست نیافتنی》...


#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 24

درباره : داستان ,

نوشته های نیکتا ناصراحمدی

هیچگاه دورو نباش! همیشه مراقب خودت باش! این نقاب گذاران به هبچکس رَحم نمی‌کنند...

گرگی که نقابِ گوسفند داشت، گوسفندی را که نقابِ گرگ داشت را بَلعید،

اعتماد به دورویان همانند بازیِ گرگَم به‌هوا می‌ماند،

حتی گوسفندی با نقابِ گرگ هم قربانیِ گرگِ بی‌نقاب می‌شود... .!

●گوسفندی سرِ بازیِ گرگَم به‌هوا گرگی را خورد.....

 

☆    #نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 28

مطالب گذشته

» سایت نیکتا ناصراحمدی »» پنجشنبه 22 آذر 1397
» انشا در مورد چه کسانی در قلبمان جا دارند »» چهارشنبه 21 آذر 1397
» انشا درمورد پیامبر »» سه شنبه 13 آذر 1397
» انش درمورد کلاغ »» سه شنبه 13 آذر 1397
» متن روزگار »» پنجشنبه 10 آبان 1397
» نمایشنامه ی کوتاه صبر »» جمعه 04 آبان 1397
» داستان با موضوع صبر »» جمعه 04 آبان 1397
» متن درمورد صبر با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» شنبه 28 مهر 1397
» متن دریا با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» چهارشنبه 25 مهر 1397
» متن اعماق با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» سه شنبه 20 شهریور 1397