close
تبلیغات در اینترنت
آسوده وب

سایت نیکتا ناصراحمدی

نیکتا ناصراحمدی

#نیکتا

Telegram: @nik_story


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 10

انشا در مورد چه کسانی در قلبمان جا دارند

روزگار ، روزگار آدم هاست... آدم های رنگین و متفاوت گاه زیبا و گاه سیاه

برخی بسیار مهربان و برخی دیگر سخت سنگدل...

اما زندگی بی آنها مشکل است، اگر حتی برخی از آنها یا حتی آنانی که ناخوش اند ، نبودند ، همیشه این قلب خالی بود..


قلب ، دل ، چه واژه هایی ، گاهی ، لحظه ای از بودنشان ، داشتنشان غافل میشویم ،

ما برخی از همان آدم های رنگین را بسیار دوست میدارییم،

و میگوییم که در قلبمان جای دارند،

قلب به آن کوچکی ، جایی به این بزرگی..

قلب به این کوچکی من چگونه خدای به آن بزرگی را در خود جای داده است؟و مادری مثال فرشته و پدری نظیر کوه، کوه به آن عظیمی را چگونه در بالین خود در آغوش کشیده؟ من خانواده ای دارم به وسعت آسمان و دوستانی دارم چون دریای بیکران که قلب من، از همه این ها در برابر سرما محافظت میکند، حتی برخی هارا درخود جای داده که من فقط یاری و مهربانیشان را به یاد دارم ، اسمی از آنان نمیدانم.. قلب کوچکم ،به من پاکی و مهربانی را میاموزد ، جای خالی عظیم بسیار دارد ، اما برخی از آن آدم های رنگین همان هایی که ستم کردند ، قلب خورد کردند و ظلم کردند ، گرچه بسیار حقیرند اما جای نمیگیرند..

نباید بگیرند ، قلب من با پاکی زیبا شده و اگر ستمی درآن دیده شود ، با آب گلآلود هیچ تفاوتی نخواهد داشت..

به یاد دارم آن کودکی را که در سوز زمستان، سگ ها وگربه ها و پرنده های بی پروایی که از گرسنگی ، آه نداشتند را سیر کرد ، میدانم که همان پرندها چقدر دعایش کردند شاید با پرواز یا با خواندن اما این دعا بسیار زیبا بود و حتی اکنون آن کودکی که فقط چهره اش را درذهن خویش به تصویر نگاه داشتم هم در قلبم جای دارد..

اما امان از آن آدم های رنگینی که ستم و حسد و زیاده خواهی شان ، آنان را ازما دور میکند..

قلب پاک ، زلال است ، تا زمانی که آدمهای نیک اخلاق و زیبا درآن جای گیرند ، نه زمانی که پر شود از کسانی که ستم بسیار کردند..

نیکتا ناصراحمدی


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 15

متن روزگار

روزی روزگاری ، وارونه¿¡


روزگار، غمَم را سنگین تر میکند،

در تمام عمرم فقط یک چیز را از خدا خواستار بودم

که آنهَم دست مرا به دست سرنوشت گره زد

من نیز دربرابرش تسلیم شده ام

زندگی چون باتلاق میماند ، جاده را که خاکی رَوی در باتلاقِ سرنوشت غرق خواهی شد..

و تو چون ، بند بازی هستی و بندِ تو ، تنها راه مُمتَد و ناجیِ تو در برابر سرنوشت و روزگار است

من آموختم از آن ابتدا صبر را با خود حمل کنم اما کوله باری از غم ، اندک اندک کمرِ راست مرا زمین‌گیر کرد

فاجعه نیز جایی به اوج میرسد که دریایی، تُهی از ماهی باشد

دادگاهی ، بی قاضی باشد..

متهم نیز، بی گناه باشد..

و اوج نگون بختی جایی چون خانه ای ست ثروتمند، با عِده‌ای آدمِ تُهی از مال و عِده‌ای ناچیز و بی عدالتِ دیگر، اما تهی از فقر..

و پول چرک ترین و کثیفترین چیزیست که میتواند آدم را از اَرش به فرش برساند..

گوسفند فربه ، عاقبتش طعمه ی گرگ می‌شود..

در این روزگار ، بالانشینان لذت زندگی را درک خواهند کرد ، مابقی حتی بویش هم به مشامشان نمی‌رسد..

این قلب شکسته ی من میتواند بغض فراوانی را بشکند...

فروان آدمی ، قاضی نیست ، اما قضاوت میکنند

آشپز نیستند اما آشپزی میکنند

سیرند اما برای عظیم کردن جیبشان ، خود را شکل گرسنه‌ها میکنند

اینجا همان دنیای وارونه ی نگون بختی‌هاست...

غذا را تا نمک نریزی ، شور نمی‌شود

تا طعم زهر را نچشی، معنای تلخی را درک نخواهی کرد

تا زمانی که دل سیراز غذا داری، متوجه گرسنگی نمی‌شوی

تا زمانی که سیراب هستی ، در درک کردنِ معنای بی آبی و تشنگی ، بی توان خواهی بود

چگونه قضاوت میکنیم زمانی که قاضی نیستیم ، درحالی که نمی‌اندیشیم،،.. .

چشمانم چون خوزستان دیگر آااب ندارد ، خون می‌چِکد

دل من چون خوزستان هوا ندارد ، هوایش را ازدست داده

فریااد میزنم ، اما فریاد من ، گوشِ شنوایی را هرگز نمیابد

و من نیز همچو بازیگری بی‌نقش، در صحنه، سرگردان مانده ام

سرگردان مانده ام بینِ فقر،بی‌آبی و بی هوایی، قضاوت ها و فریاد ها...

و حال ما ماندیم و صحنه ای با آدمهای رنگارنگ که من در آن سرگردانم

و من ماندم و دنیای وارونه

من ماندم و سکوت هراس انگیزِ تنهایی

من ماندم و فریادهایی که نشنیدند

من ماندم و بغض غمآلودم و اشک هایی که هرگز نریختند

و من ماندم تنها دراین روزگاری که حتی زمانش هم در جای خودش نبود..!


نیکتا ناصراحمدی

Nikta-stories.rozblog.com

Telegram : @Nik_story


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 16

نمایشنامه ی کوتاه صبر

روزی از روزهای خدا ، با خبر شدیم از دل کهن مرد تنها که در تاریکی و کنج خانه اش روزگارش را میگذراند..

قلبش زخم شده بود..

پیرمرد همیشه هراس بر دل داشت ، هراس تنهایی ، هراس فقر و گرسنگی.. ، آخرت بر سرش آمد

خانواده اش نیز به خواب رفته بودند ، به خواب ابدی،

شاید خدا ، خواننده ی لالایی آن ها بود..

شاید سرنوشت ، داستان پیرمرد را با قلمش اینطور به اتمام رسانده بود..

بعد از خانواده اش او چیزی برای از دست دادن نداشت..او مجبور بود زندگی کند امامجبور نبود ، جریان زندگی اش را همچنان در روال عاشقی بگذراند..

هرچه که بود ، همان بود، او نمیتوانست گله مند باشد ،

مگر وفتی خوشبختی اش را داشت، پرسیده بود ، چرا من ؟ یا مگر شکر برجای آورده بود که حال گله کند؟

اکنون چه چیزی به انتظار پیرمرد نشسته بود؟

چه چیزی پیر کهنسال را به نزد خود میخواند؟

زندگی یا مرگ؟



مرد در گوشه ای بنشسته بود و با خدای خویش چنین بگفت:



خوشبختی را سالها به من دادی ، خوشبختی را همچون گلی در زندگیم ، کاشتی ، اما من زندگیم را کردم عافل شدم از آن گل ، فراموش کردم که اگر گلی را آب ندهی ، میمیرد ، گل ، در گلدان زندگیم بود اما ، اندک اندک پژمرده شد ، بی حال شد ، و چیزی نگذشت که چندی بعد از خداحافظی او ، زندگی من نیز بی روح شد.. 

او رفت و فقط از خود رد پژمردگی اش را به یادگار گذاشت، اما حال من از خواب غفلت بر میخیزم و اکنون خود را مییابم و خود را پیدا میکنم ، اما دیر شده است ، در زمان کهنسالی بسیار دیر است ، اما تو مرا یاری میکنی؟ تو که مرا تنها در تاریکی راه خود رها نمیکنی؟ می دانی که چشمانم در تاریکی ، بن بستی راه را تشخیص نمی دهد؟حال که از خواب بیدار شدم ، حال که خود را یافتم، مرا یاری میدهی؟ پروردگار جهان و خدای هستی ، من تو را ستایش میکنم و میدانم که تو مرا یاری خواهی کرد..

من ، نمایش های جالبی را در آین روز گار دیدم......آدم هایی را دیدم که انسان های بی گناهی را به بند کشیدند...آیا این رسم روزگار است؟ آیا این انسانی است که خدا خلق کرده؟!

دربند تو بودن رویایی است برای هرانسانی،،،و انسان بودن رویایی است برای هر آدمی که انسان نیست!



دل مرد پر بود٬ گویا زخم تیزی بر قلب او مانده بود، چشمانش پر از خون بود، رگ هایش از زیر دستانش معلوم بود، چه سختی هایی کشیده بود،چه رنج هایی را پشت سر گذاشته بود تا گل از نفس افتاده را ، زنده کند، او دیگر گریه نمی کرد،دیگر اشکی از چشمانش نمی آمد اما خون از چشمانش بر روی گونه اش سرازیر شده بود، سال ها بود که با فقر و تنهایی ، روزگار بی روحی را میگذراند ، او دیگر با دردهایش رشد کرده بود، دردهایش مرحم دلش بودند...!


فرشته ای سخنان مرد را شنیده بود و فقط مینِگَریست.....مرد پرسید..

غرق نگاه کردن چه شدی؟

فرشته آرام پاسخ داد: ، به گمانم ، خدا در گلدان روزگارت گلی زیباروی تر کاشته..

آن لحظه ، باران نیز شروع به بارش کرد٬ 

فرشته گفت:

و حال این اشک های پروردگاریست که ، گل تورا آب میدهد..


و این است که میگویند، با شکیبایی ، هر چیزی را بدست خواهی آورد.. .


نیکتا ناصراحمدی

Nikta-stories.rozblog.com



#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 16

درباره : داستان ,

داستان با موضوع صبر

روزی از روزهای خدا ، با خبر شدیم از دل کهن مرد تنها که در تاریکی و کنج خانه اش روزگارش را میگذراند..

قلبش زخم شده بود..

پیرمرد همیشه هراس بر دل داشت ، هراس تنهایی ، هراس فقر و گرسنگی.. ، آخرت بر سرش آمد

خانواده اش نیز به خواب رفته بودند ، به خواب ابدی،

شاید خدا ، خواننده ی لالایی آن ها بود..

شاید سرنوشت ، داستان پیرمرد را با قلمش اینطور به اتمام رسانده بود..

بعد از خانواده اش او چیزی برای از دست دادن نداشت..او مجبور بود زندگی کند امامجبور نبود ، جریان زندگی اش را همچنان در روال عاشقی بگذراند..

هرچه که بود ، همان بود، او نمیتوانست گله مند باشد ،

مگر وفتی خوشبختی اش را داشت، پرسیده بود ، چرا من ؟ یا مگر شکر برجای آورده بود که حال گله کند؟

اکنون چه چیزی به انتظار پیرمرد نشسته بود؟

چه چیزی پیر کهنسال را به نزد خود میخواند؟

زندگی یا مرگ؟



مرد در گوشه ای بنشسته بود و با خدای خویش چنین بگفت:



خوشبختی را سالها به من دادی ، خوشبختی را همچون گلی در زندگیم ، کاشتی ، اما من زندگیم را کردم عافل شدم از آن گل ، فراموش کردم که اگر گلی را آب ندهی ، میمیرد ، گل ، در گلدان زندگیم بود اما ، اندک اندک پژمرده شد ، بی حال شد ، و چیزی نگذشت که چندی بعد از خداحافظی او ، زندگی من نیز بی روح شد.. 

او رفت و فقط از خود رد پژمردگی اش را به یادگار گذاشت، اما حال من از خواب غفلت بر میخیزم و اکنون خود را مییابم و خود را پیدا میکنم ، اما دیر شده است ، در زمان کهنسالی بسیار دیر است ، اما تو مرا یاری میکنی؟ تو که مرا تنها در تاریکی راه خود رها نمیکنی؟ می دانی که چشمانم در تاریکی ، بن بستی راه را تشخیص نمی دهد؟حال که از خواب بیدار شدم ، حال که خود را یافتم، مرا یاری میدهی؟ پروردگار جهان و خدای هستی ، من تو را ستایش میکنم و میدانم که تو مرا یاری خواهی کرد..

من ، نمایش های جالبی را در آین روز گار دیدم......آدم هایی را دیدم که انسان های بی گناهی را به بند کشیدند...آیا این رسم روزگار است؟ آیا این انسانی است که خدا خلق کرده؟!

دربند تو بودن رویایی است برای هرانسانی،،،و انسان بودن رویایی است برای هر آدمی که انسان نیست!



دل مرد پر بود٬ گویا زخم تیزی بر قلب او مانده بود، چشمانش پر از خون بود، رگ هایش از زیر دستانش معلوم بود، چه سختی هایی کشیده بود،چه رنج هایی را پشت سر گذاشته بود تا گل از نفس افتاده را ، زنده کند، او دیگر گریه نمی کرد،دیگر اشکی از چشمانش نمی آمد اما خون از چشمانش بر روی گونه اش سرازیر شده بود، سال ها بود که با فقر و تنهایی ، روزگار بی روحی را میگذراند ، او دیگر با دردهایش رشد کرده بود، دردهایش مرحم دلش بودند...!


فرشته ای سخنان مرد را شنیده بود و فقط مینِگَریست.....مرد پرسید..

غرق نگاه کردن چه شدی؟

فرشته آرام پاسخ داد: ، به گمانم ، خدا در گلدان روزگارت گلی زیباروی تر کاشته..

آن لحظه ، باران نیز شروع به بارش کرد٬ 

فرشته گفت:

و حال این اشک های پروردگاریست که ، گل تورا آب میدهد..


و این است که میگویند، با شکیبایی ، هر چیزی را بدست خواهی آورد.. .


نیکتا ناصراحمدی

Nikta-stories.rozblog.com



#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 11

درباره : داستان ,

متن درمورد صبر با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی

♡صبر♡


دشوار ترین درس ، درس زندگیست و سخت ترین آزمون پستی های آن

و بهترین و تنها ترین جواب ، فقط صبر است


گاهی در زندگی اتفاقاتی رخ میدهد ، اتفاقاتی ازجانب خدا که مارا مورد امتحان قرار میدهد..

دشوار است اما چه میشود کرد باید تحمل داشت باید صبر کرد باید صبور بود ،

ما امتحان میشویم ، اگر در این آزمون پیروز بودیم ، خدا در برابر ان همه سختی و رنج ها مارا لایق زیبا ترین ثواب میداند. و اگر شکست خوردیم ، اخرین باری نیست که طمع زندگی را می چشیم ، 

خدا ، مهربان تر از دشواری هاست و ما بنده ها بنده ی سختی ها هستیم ، 

ما در سختی ها رشد میکنیم ، در سختی ها بزرگ میشویم ، در سختی ها خود را در میابیم ، و با رنگ الهی بسیار آشنا میشویم ،

خدا ، خدای زندگیست

روزگار میچرخد گاهی درست و گاه غلط ، و ما همراه با او ، دست در دست او با او همنوا شده و میچرخیم ، گاه به دور خود و گاه به دور او

گاهی نوای چرخشش با رقص ما سازگاری دارد و مارا در بر میگیرد و گاه با ما هم نوا نمیشود ، و نمی نوازد و رقص ما را قطع میکند ، در این حال پیشه ی ما فقط صبر است ، با صبر نوارا میچرخوانیم و رقاص نوای اهنگینش میشویم..

خدا ، خدای روزگار است... 


نیکتا ناصراحمدی


کانال تلگرام👇🏼:

@Nik_story

سایت👇🏼:

Nikta-stories.rozblog.com


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 11

متن دریا با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی

~دریا~ 


درهرچیزی غرق شوی .. میمیری

اگر در رویا غرق شوی ، مزه زندگی تلخ میشود

 در کابوس غرق شوی ، سیاه میشود

اگر در سرنوشت غرق شوی ، در روزگار محو میشوی

همه ی اینها میتواند مرگ تدریجی را به تصویر بکشد اما دریا تفاوت دارد

در دریا که غرق شوی ، نمیمیری

محو موج های خرامان و گاه صدای آهنگینش میشوی و میروی

با نوای آهنگینش ، بغض ، صدایت را خدشه دار میکند ، و چشمانت آبروداری نمیکنند و پلک هایت را خیس میکند

دریا ، چون دشمنی نیست که تورا به دار بکشد

دریا ، تنها دوستی ست که به شنیدن راز های تو مینشیند و آن را در خود خاک میکند و میبرد ،تنها دوستی ست که با تو به تماشای غروب آفتاب مینشیند و پا به پای تو صدای عشق را مینوازد 

و تو چون رقاصی با نوای عشق او پا به تصویر میگذاری و او همچنان تو را یاری میکند

تنها کسی ست که میتواند یکرنگ و زلالی را به ما یاد دهد

تنها کسی ست که همیشه همان قدر زلال میماند و حتی ثانیه ای رنگ تغییر نمیدهد

دریا ، محرم حرفهایمان است ، دریا ، رازداری را به ما یاد میدهد، دریا چقدر حرف در قلب دارد ، چقدر بغض در سینه ی خویش به حبس کشیده.

چه خوب شد که دریا سخنش را واضح بیان نمیکند واگرنه قلب شکسته ی او میتوانست بغض فراوانی را بشکند..

دریا ، آدمها را از زندگی دریغ نمیکند... دریا میاموزد که نباید غرق شد

اگر غرق شوی میمیری

من در زیبا بودن دریا ، درخلقت خدا غرق شدم ، اما جان دارم

دریا جان مرا از من نگرفت

دریا جان مرا با صدا و سخنش به من بازمیگرداند ، دریا مرا با خود زلال میکند و مرحم دردهایم میشود و دردهایم را تسکین میبخشد.. و مرا با آرامش مطلقش ، آرام میکند.

دریا ، از جنس و پاکی خداوند است و بس..


نیکتا ناصراحمدی


کانال تلگرام👇🏼:

@nik_story

سایت 👇🏼:

Nikta-stories.rozblog.com


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 16

مطالب گذشته

» سایت نیکتا ناصراحمدی »» پنجشنبه 22 آذر 1397
» انشا در مورد چه کسانی در قلبمان جا دارند »» چهارشنبه 21 آذر 1397
» انشا درمورد پیامبر »» سه شنبه 13 آذر 1397
» انش درمورد کلاغ »» سه شنبه 13 آذر 1397
» متن روزگار »» پنجشنبه 10 آبان 1397
» نمایشنامه ی کوتاه صبر »» جمعه 04 آبان 1397
» داستان با موضوع صبر »» جمعه 04 آبان 1397
» متن درمورد صبر با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» شنبه 28 مهر 1397
» متن دریا با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» چهارشنبه 25 مهر 1397
» متن اعماق با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» سه شنبه 20 شهریور 1397