close
تبلیغات در اینترنت
داستان و متن و انشا توسط نویسنده ی ۱۲ ساله نیکتا ناصراحمدی

داستان و متن و انشا توسط نویسنده ی ۱۲ ساله نیکتا ناصراحمدی

| ~سخنـِ زندگیـ~ |


در زندگی هرچه کمتر بدانی، آسوده خاطر خواهی بود

مردی در گوشه ای بنشسته بود و با خدای خویش چنین بگفت:

خداوندا تویی حاضر،تویی بیننده ی نمایش زندگی من ،تویی! تویی که می‌دانی چه میگویم......تاکنون به یاد ندارم کسی را آزرده خاطر کرده باشم اما چه کنم که حاشیه ای از این نمایش آنان را اندوهگین می‌کند. اگر تغییری در زندگی بخواهم این است که همانند برگ درختان باشم،رنگم تغییر کند،اما سخن دلم نه!تو انسان هایی از وجود خودت خلق کردی اما کجایی که آنان انسان هایی از شیطان پرورش داده اند. ای کاش آدم ها می‌دانستند باید از روشنایی کسی باشند که آنان را از وجود خودش خلق کرد، ای کاش می‌دانستند، ای کاش همه مثل آبی بودند که تو در دسترسشان گذاشتی،حرفشان با قلبشان و قلبشان با دلشان یکرنگ و زلال بود،ای کاش همه سختی می کشیدند در راه تو ، همانند برگ درخت که سختی میکشد تا خود را فدا کند....

نمایش های جالبی در این روز گار دیدم......آدم هایی را دیدم که انسان های بی گناهی را به بند کشیدند...آیا این رسم روزگار است؟ آیا این انسانی است که خدا خلق کرده؟!

دربند خدا بودن رویایی است برای هرانسانی،،،و انسان بودن رویایی است برای هر آدمی که انسان نیست!

ای کاش میشد آدمها هیچگاه به خود مغرور نباشند؛ برای چیزی افتخار کن که خودت تلاش کرده ای و داری مثل انسانیت،گذشت و صداقت...

دل مرد پر بود٬ گویا زخم تیزی بر قلب او مانده بود، چشمانش پر از خون بود، رگ هایش از زیر دستانش معلوم بود، چه سختی هایی کشیده بود،چه رنج هایی را پشت سر گذاشته بود تا انسان بماند،خنجر های زیادی در قلبش بود و زخم های نا جبرانی در دلش، چیزی که دیگر جبران نمی شد، حرف آدمها بود٬ همانند بیماری نا علاجی می‌ماند بر دل آن مرد، او دیگر گریه نمی کرد،دیگر اشکی از چشمانش نمی آمد اما خون از چشمانش بر روی گونه اش سرازیر شده بود، او با دردهایش رشد کرده بود، دردهایش مرحم دلش بودند..........!

فرشته ای سخنان مرد را شنیده بود و فقط می‌گریست.....مرد پرسید چرا گریه میکنی؟

فرشته گریه کنان گفت:تو باید فرشته می‌بودی ،نه من....!

آن لحظه باران شروع به بارش کرد٬ فرشته گفت:

خداهم از درد تو میگریستد.............!


#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 16

برچسب ها : داستان , برای‌انشا , زندگی , آدم , آدمها , داستان و انشا در مورد آدم , داستان و متن و انشا درمورد زندگی ,

ارسال نظر



نظرات برای این پست غیر فعال میباشد .



مطالب گذشته

» سایت نیکتا ناصراحمدی »» پنجشنبه 22 آذر 1397
» انشا در مورد چه کسانی در قلبمان جا دارند »» چهارشنبه 21 آذر 1397
» انشا درمورد پیامبر »» سه شنبه 13 آذر 1397
» انش درمورد کلاغ »» سه شنبه 13 آذر 1397
» متن روزگار »» پنجشنبه 10 آبان 1397
» نمایشنامه ی کوتاه صبر »» جمعه 04 آبان 1397
» داستان با موضوع صبر »» جمعه 04 آبان 1397
» متن درمورد صبر با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» شنبه 28 مهر 1397
» متن دریا با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» چهارشنبه 25 مهر 1397
» متن اعماق با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» سه شنبه 20 شهریور 1397