close
تبلیغات در اینترنت
داستان ها ومتنها و انشا توسط نویسنده ی ۱۲ ساله نیکتاناصراحمدی

نمایشنامه ی کوتاه صبر

روزی از روزهای خدا ، با خبر شدیم از دل کهن مرد تنها که در تاریکی و کنج خانه اش روزگارش را میگذراند..

قلبش زخم شده بود..

پیرمرد همیشه هراس بر دل داشت ، هراس تنهایی ، هراس فقر و گرسنگی.. ، آخرت بر سرش آمد

خانواده اش نیز به خواب رفته بودند ، به خواب ابدی،

شاید خدا ، خواننده ی لالایی آن ها بود..

شاید سرنوشت ، داستان پیرمرد را با قلمش اینطور به اتمام رسانده بود..

بعد از خانواده اش او چیزی برای از دست دادن نداشت..او مجبور بود زندگی کند امامجبور نبود ، جریان زندگی اش را همچنان در روال عاشقی بگذراند..

هرچه که بود ، همان بود، او نمیتوانست گله مند باشد ،

مگر وفتی خوشبختی اش را داشت، پرسیده بود ، چرا من ؟ یا مگر شکر برجای آورده بود که حال گله کند؟

اکنون چه چیزی به انتظار پیرمرد نشسته بود؟

چه چیزی پیر کهنسال را به نزد خود میخواند؟

زندگی یا مرگ؟



مرد در گوشه ای بنشسته بود و با خدای خویش چنین بگفت:



خوشبختی را سالها به من دادی ، خوشبختی را همچون گلی در زندگیم ، کاشتی ، اما من زندگیم را کردم عافل شدم از آن گل ، فراموش کردم که اگر گلی را آب ندهی ، میمیرد ، گل ، در گلدان زندگیم بود اما ، اندک اندک پژمرده شد ، بی حال شد ، و چیزی نگذشت که چندی بعد از خداحافظی او ، زندگی من نیز بی روح شد.. 

او رفت و فقط از خود رد پژمردگی اش را به یادگار گذاشت، اما حال من از خواب غفلت بر میخیزم و اکنون خود را مییابم و خود را پیدا میکنم ، اما دیر شده است ، در زمان کهنسالی بسیار دیر است ، اما تو مرا یاری میکنی؟ تو که مرا تنها در تاریکی راه خود رها نمیکنی؟ می دانی که چشمانم در تاریکی ، بن بستی راه را تشخیص نمی دهد؟حال که از خواب بیدار شدم ، حال که خود را یافتم، مرا یاری میدهی؟ پروردگار جهان و خدای هستی ، من تو را ستایش میکنم و میدانم که تو مرا یاری خواهی کرد..

من ، نمایش های جالبی را در آین روز گار دیدم......آدم هایی را دیدم که انسان های بی گناهی را به بند کشیدند...آیا این رسم روزگار است؟ آیا این انسانی است که خدا خلق کرده؟!

دربند تو بودن رویایی است برای هرانسانی،،،و انسان بودن رویایی است برای هر آدمی که انسان نیست!



دل مرد پر بود٬ گویا زخم تیزی بر قلب او مانده بود، چشمانش پر از خون بود، رگ هایش از زیر دستانش معلوم بود، چه سختی هایی کشیده بود،چه رنج هایی را پشت سر گذاشته بود تا گل از نفس افتاده را ، زنده کند، او دیگر گریه نمی کرد،دیگر اشکی از چشمانش نمی آمد اما خون از چشمانش بر روی گونه اش سرازیر شده بود، سال ها بود که با فقر و تنهایی ، روزگار بی روحی را میگذراند ، او دیگر با دردهایش رشد کرده بود، دردهایش مرحم دلش بودند...!


فرشته ای سخنان مرد را شنیده بود و فقط مینِگَریست.....مرد پرسید..

غرق نگاه کردن چه شدی؟

فرشته آرام پاسخ داد: ، به گمانم ، خدا در گلدان روزگارت گلی زیباروی تر کاشته..

آن لحظه ، باران نیز شروع به بارش کرد٬ 

فرشته گفت:

و حال این اشک های پروردگاریست که ، گل تورا آب میدهد..


و این است که میگویند، با شکیبایی ، هر چیزی را بدست خواهی آورد.. .


نیکتا ناصراحمدی

Nikta-stories.rozblog.com



#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 16

درباره : داستان ,

داستان با موضوع صبر

روزی از روزهای خدا ، با خبر شدیم از دل کهن مرد تنها که در تاریکی و کنج خانه اش روزگارش را میگذراند..

قلبش زخم شده بود..

پیرمرد همیشه هراس بر دل داشت ، هراس تنهایی ، هراس فقر و گرسنگی.. ، آخرت بر سرش آمد

خانواده اش نیز به خواب رفته بودند ، به خواب ابدی،

شاید خدا ، خواننده ی لالایی آن ها بود..

شاید سرنوشت ، داستان پیرمرد را با قلمش اینطور به اتمام رسانده بود..

بعد از خانواده اش او چیزی برای از دست دادن نداشت..او مجبور بود زندگی کند امامجبور نبود ، جریان زندگی اش را همچنان در روال عاشقی بگذراند..

هرچه که بود ، همان بود، او نمیتوانست گله مند باشد ،

مگر وفتی خوشبختی اش را داشت، پرسیده بود ، چرا من ؟ یا مگر شکر برجای آورده بود که حال گله کند؟

اکنون چه چیزی به انتظار پیرمرد نشسته بود؟

چه چیزی پیر کهنسال را به نزد خود میخواند؟

زندگی یا مرگ؟



مرد در گوشه ای بنشسته بود و با خدای خویش چنین بگفت:



خوشبختی را سالها به من دادی ، خوشبختی را همچون گلی در زندگیم ، کاشتی ، اما من زندگیم را کردم عافل شدم از آن گل ، فراموش کردم که اگر گلی را آب ندهی ، میمیرد ، گل ، در گلدان زندگیم بود اما ، اندک اندک پژمرده شد ، بی حال شد ، و چیزی نگذشت که چندی بعد از خداحافظی او ، زندگی من نیز بی روح شد.. 

او رفت و فقط از خود رد پژمردگی اش را به یادگار گذاشت، اما حال من از خواب غفلت بر میخیزم و اکنون خود را مییابم و خود را پیدا میکنم ، اما دیر شده است ، در زمان کهنسالی بسیار دیر است ، اما تو مرا یاری میکنی؟ تو که مرا تنها در تاریکی راه خود رها نمیکنی؟ می دانی که چشمانم در تاریکی ، بن بستی راه را تشخیص نمی دهد؟حال که از خواب بیدار شدم ، حال که خود را یافتم، مرا یاری میدهی؟ پروردگار جهان و خدای هستی ، من تو را ستایش میکنم و میدانم که تو مرا یاری خواهی کرد..

من ، نمایش های جالبی را در آین روز گار دیدم......آدم هایی را دیدم که انسان های بی گناهی را به بند کشیدند...آیا این رسم روزگار است؟ آیا این انسانی است که خدا خلق کرده؟!

دربند تو بودن رویایی است برای هرانسانی،،،و انسان بودن رویایی است برای هر آدمی که انسان نیست!



دل مرد پر بود٬ گویا زخم تیزی بر قلب او مانده بود، چشمانش پر از خون بود، رگ هایش از زیر دستانش معلوم بود، چه سختی هایی کشیده بود،چه رنج هایی را پشت سر گذاشته بود تا گل از نفس افتاده را ، زنده کند، او دیگر گریه نمی کرد،دیگر اشکی از چشمانش نمی آمد اما خون از چشمانش بر روی گونه اش سرازیر شده بود، سال ها بود که با فقر و تنهایی ، روزگار بی روحی را میگذراند ، او دیگر با دردهایش رشد کرده بود، دردهایش مرحم دلش بودند...!


فرشته ای سخنان مرد را شنیده بود و فقط مینِگَریست.....مرد پرسید..

غرق نگاه کردن چه شدی؟

فرشته آرام پاسخ داد: ، به گمانم ، خدا در گلدان روزگارت گلی زیباروی تر کاشته..

آن لحظه ، باران نیز شروع به بارش کرد٬ 

فرشته گفت:

و حال این اشک های پروردگاریست که ، گل تورا آب میدهد..


و این است که میگویند، با شکیبایی ، هر چیزی را بدست خواهی آورد.. .


نیکتا ناصراحمدی

Nikta-stories.rozblog.com



#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 11

درباره : داستان ,

متن اعماق با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی

Nikta ^_^:
نِگاه میکُنَم به اَعماق،
اَعماقِ بی‌کرانِ دَریا
اَعماقِ بی‌امتدادِ آسمان
اَعماقِ بی‌تکه ی قِسمَت ها
دنیا چون ، کاغَذی سِفید رَنگِ باشُکوهی‌ست ، و ما آدَمها هَمانَند مُرَکَب بَرای آن دُنیا ، که با حِیرَت در اَعماقِ سَرنِوشتِ آن سَرگَردان می‌مانیم..
ما ناگُزیر به سَرگَردانی هَستیم ، دَر غیرِ این حال ، دَر اَعماقِ زِندگیِ دُنیا، غَرق می‌شویم..
ما دوره‌گُرد هایِ آرزویِ خویش ، به اَعماقِ سَرنِوِشتیم
ما برای جانِ خود ، راغبِ فروشِ آرِزویِ خود هَستیم..
هَمه یِ اَعماق شیرین اَست و با عَظِمت، هَمانَند رویاهایمان
اَما ما، کام‌ِمان را به دُنیا تَلخ کَرده‌ایم...
دنیا، چون آن اَعماقِ شیرینِ تَلخیص اَز رویاهاست...

☆ نیکتا ناصراحمدی
#نیکتا

کانال تلگرام👇🏼:
@nik_story
سایت👇🏼:
Nikta-stories.rozblog.com

امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 16

درباره : داستان ,

Nikta

یاد باد آن روزها،سواد نداشتم؛ سر بر شانه ی مادر می‌گذاشتم و او با تمام مهرش داستان می‌خواند:،

به نام خدا، یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود...

آری مادرم غیراز خدای مهربان هیچکس نیست، یکی هست و دیگری نیست، وجود دارند و زندگی می‌کنند اما عزیزترانشان راهم فراموش کردند،،،

همه چیز تغییر کرد ، جز خدای همیشه مهربان که مهربان ماند،،،

حال من سواد نوشتن را در دستانم یافتم اما سواد شناخت را غیب کردم، چهره ی آدم هاراهم فراموش کرده‌ام،،،

مادرم، مادرِمن، بازهم من در آغوشَت پر میکشم و تو با دستان لطیفت، موهای مرا نوازش بده و داستانی بخوان،

اما...اما داستانت را اینگونه آغاز کن! : 

یک دنیا داشتیم، پراز تنهایی، یک روزگار داشتیم، پراز تاریکی، خانه هایی داشتیم، پراز سکوت، خیابان هایی داشتیم، بی آدم و آدم‌هایی داشتیم بی وجود و غیراز خدای مهربان هیچکس نبود...

آنگاه من با پلک های خیسم و با چشمانی که آبروداری نکردند، صدای آهنگین تورا گوش می‌کنم و تا به خود می‌آیم، می‌بینم که 

داستانت به انتها رسیده و میگویی :

کلاغِ به خونَش نرسید،،،اما..

اما غافل ازآنکه آن کلاغ هیچگاه خانه ای نداشت... هِعی روزگار...

 

نیکتا ناصراحمدی

 

ادمین👇🏼:

@Nikta_Naserahmadi

کانال تلگرام👇🏼:

@nik_story

سایت👇🏼:

Nikta-stories.rozblog.com


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 24

درباره : داستان ,

Nikta naserahmadi

ما همان آدمهایی هستیم که دوست ندارییم مورد قضاوت دیگران قرار بگیریم اما همان ما آدم‌ها طوری دیگران را به دارِ قضاوت می‌کشیم که، فقط چهارپایه ی زیر پایش می‌تواند فرشته نجات او باشد...

دوست ندارییم قضاوت شویم اما قضاوت می‌کنیم هرطور که میخواهیم،،،

از همان نخست هم از صنوفی چون قاضی بیزار بودم...

از قاضی که به نفع خود ، به نفع پول عمل می‌کند، فراری بودم...

از قاضی که بی عدالت قضاوت می‌کند بیزار بودم...

از کسی که گرسنه حق مظلومان بود، گریز داشتم...

از کسی که قضاوتش حبس بود هم، فراری بودم...

بهترین قاضی خداست و خدا تنهاترین قاضی است که من از او ترسی نداشتم، گریزی نداشتم و فراری نبودم و نخواهم بود...

و خدا یکتا ترین قاضی ست که حکم همه کس را ببخش میدهد،،،همان چیزی که آرزوست... .

 

نیکتا ناصراحمدی


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 20

درباره : داستان ,

نویسنده نیکتاناصراحمدی

می گویند بیدی نیست که با این باد ها بلرزد اما اشتباه میکنند،بیدی است که با هر بادی هم می لرزد،بعضی چیزهارا نمی توان هم زمان یکجا حس کرد،همانند سرما و گرما

گرما که می‌آید سردی ها از بین میروند،سردی هوا و سردی هرچیز دیگر که دیگر سرد نیست،گرما که می‌آید دیگر کولاک نمیکند،دیگر اشک های یخی نمیریزد،گرما می‌آید و گرمی هارا با خود می آورد گرمی هایی که جان تازه ای به روح آدم می بخشد گرما که باشد دیگر سردی نیست یعنی همه ی سردی هارا از بین میبرد......اگر با هر باد و بید بی حرکتی هم میـ‌لَرزی،

مشکل از توست.....اما هیچگاه نَـلَرز که مُقَصِر کار تو نشوی...!

اگر همیشه فقط یک چیز باشد،او به خود مغرور میشود،هرچیز که باشد....

می گویند بنی آدم اعضای یکدیگرند اما اشتباه میکنند،نه اشتباه نیست،روزگار است که اشتباه میچرخد....با چرخش شتباهش، بنی آدم دشمن یکدیگر شدند،شاید روزگار درست میچرخید،این انسانها بودند که دورَش زدند....

گفتند اشرف مخلوقات هستید،به قدری خود را گرفتیم که حتی یادمان رفت در برابر او  چیزی نیستیم.....

حتی یادمان رفت خود را رها کنیم... به قدری خود خواهی را در خود پرورش دادیم که دیگر انسان نبودیم.....حسد بودیم،یک دنیا حسد..... حتی دیگر یادمان رفت که آدم بودیم اما وقتی یادمان آمد که دیگر سودی نداشت.......اما این را نمی‌توانم فراموش کنم که او چه مهربان است،که با این همه دشواری و مشکل توانست به آسودگی ببخشد... به گمانم با خود میگوید: درست میشود اما باید بگذرد و میگذرد تا بگذرد

و هنوز هم که هست،میگذرد و میگذرد تا بگذرد......


#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 25

درباره : داستان ,

نیکتا

دیروقت بود ،همه خواب بودند ،از پنجره ی اتاقش آسمان شب را تماشا می‌کرد؛ شنیده بود که می‌گویند هر فردی ستاره ی مربوط به خود را دارد ، ماه‌ها و روزها بود که دقیقه‌ها و ثانیه‌ها چشم از آسمان دور نمی‌کرد که شاید ستاره اش را بیابد... 

روز بعد شد و او فقط در طول روز به ستاره‌ها فکر می‌کرد،،،گاهی لحظه ای گمان می‌کرد که شاید ستاره‌ای برای او وجود ندارد، حتی فکر کردن به این موضوع حالش را دگرگون میکرد،،،اندک اندک خورشید چشم گشود و از ابرهای کوچک و بزرگ سفید رنگ سر بیرون درآورد؛ مِلی زود از رختخواب بلند شد و سوی مادرش ، تا نفس در می‌آمد، دوید...، به سرعت باد می‌رفت.... .

کمی نشست و به مادرش گفت آیا من ستاره دارم؟!

مادرش گمان کرد مِلی دیوانه شده ، یا حداقل شوخی می‌کند.، بنابراین مادرش از روی شوخ‌تبی پاسخ داد: ستاره؟! تو خورشید داری... 

مِلی کمی اندوهگین شد و سکوت کرد و به اتاقش رفت، وقتی اندوهگین می‌شد، موهایش را در دستاتش نوازش می‌کرد و می‌بافت، موهایی داشت قدر قد و قامت خودش،

مادرش مِلی را گیسوکمند می‌خواند،و ملی از این بابت بسیار شاد می‌شد... بالاخره کم‌کم خورشید به خواب می‌رفت و هوا تاریک میشد، مِلی از پنجره به آسمان چشم دوخته بود ، آسمان به رنگ خاکستری درآمده بود و ستاره‌ها اندک‌اندک در آسمان سردرمی‌آوردند، و مِلی قرق تماشای آنها شده بود، ساعت ها گذشت و دیگر زمان خواب بود، مِلی هنوز هم چشم از آسمان دور نمی‌کرد که ناگهان فکر کرد، شاید آن ستاره، آره، همان ستاره ی بزرگ دارد به او چشمک می‌زند،  از خوشحالی نمی‌دانست چه‌کار باید کند،گیج و حیران بود، آخر ستاره‌اش را یافته بود، همان ستاره ای که گمان می‌کرد ،دست نیافتنی‌ست...شروع کرد با ستاره درد‌و‌دل کردن، گفت:پدر و مادرم کار و مشغله بسیاری دارند، و اندکی را در خانه اند و با این حساب من هم بیشتر روز را تنها سپری می‌کنم، آن لحطه مِلی حس کرد که ستاره اش می‌خواهد چیزی بگوید ، شاید مثلا: من با تو هستم و نمیگذارم تو تنها باشی،...،

مِلی بسیار شاد شد و زمان خداحافطی فرا رسیده بود مِلی باید میخوابید و فردا به مدرسه می‌رفت... 

فردا به مدرسه رفت و همه ی اتفاقات شبش را در اختیار دوستش گذاشت و با یکدیگر گفتند و خندیدند...

مِلی در تمام آن روز به ستاره اش فکر می‌کرد، هیچ حسی به سخنان معلم نداشت،زنگ آخر شد ، زنگ خداحافظی تا هفته جدید....

مِلی به خانه رسید و سیب‌زمینی های فریز شده را که مادرش قبل از کارَش برای مِلی خُرد کرده بود را آماده کرد پس از صرف غذایش به اتاقش رفت و برای ستاره‌اش نقاشی کشید تا به او نشان دهد.....،

بالاخره شب شد و مِلی هر چقدر به انتظار ستاره نشست،نیامد که نیامد که نیامد...، ناخواسته رو به آسمان خوابش برد،و صحرگاه سراسیمه از خواب برخاست و برای قدم زدن به حیاط خانه رفت تا شاید حال دلش بهتر شود...،

اما ناگهان چشمش به پاکتی خورد که روی آن کوچک نوشته شده بود: "مِلی"

و بزرگترِ آن نوشته شده بود: "ستاره ی دست‌نیافتنی"

پاکت را باز کرد و از داخل آن کاغذ بزرگ قهوه ای رنگ را درآورد:

《ستاره ی دست‌نیافتنی...

تو در تمام مدت به دنبال ستاره‌ات بودی، و اورا یافتی، اما او تورا نیافت...

تو او را با تمام وجود دوست داشتی اما او حتی زبان نداشت که با تو سخن بگوید...

او رفت و حتی رفته ی او، حکایت این روزهای انسانها شده است...:

با تمام وجود دنبال ستاره می‌دوی اما....

اما صاحب ستاره تو نیستی، کَسِ دیگری‌ست...

تو آرزو میکنی اما کس دیگر صاحب می‌شود...و شاید هم تو هنوز با ستاره‌ات زندگی کنی...《با یک ستاره ی دست نیافتنی》...


#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 24

درباره : داستان ,

نیکتاناصراحمدی

برای گفتن حقیقت جرعت میخواهد و برای شنیدن حیقیقت بردباری 

این روز ها حقیقت  را از تو میخواهند اما اگر حقیقت را بگویی دلگیر میشوند 

میخواهند راستگو باشی اما از حرف راست غمیگن میشوند

برای شادشدنشان راست نمیگویی اما میگویند دروغ گویی

باید بدانند که هیچ چیز همیشه به دلخواه اینان پیش نمی رود باید بدانند که همه چیز همچو عسل شیرین نیست باید بدانند که گاهی هم حقیقت تلخ است...

باید یاد بگیرند گاهی هم انان با حقیقت پیش  برود نه حقیقت با انان

چه کسی تا کی به فریاد دل های پریشان خواهد رسید  دل های پریشان از دو رویی دلهای پریشان از خویش پسندان

دل هایی که فریاد میزنند تا شاید رهایی یابند 

فریاد میزنند تا شاید قلب ها به قلب ها نزدیک تر شود نه نقاب هایی که پشت انان پر از نفرت  های خونین است...

درون قلب ها پر از خون است که زنده ایم اما خون میگریستد که شاید  زنده باشیم برای زنده بودن نه برای حسد و دورویی و نشان دادن چیز هایی که برای خودمان نیست

امانت است به دستمان برای چند سال...

وقتی بمیریم فقیر و غنی یکسان میشود.. مال ثروتمدان با انان زیر قبر نمیرود مردم یاد پولهایشان نمی افتند...انسانیت است که بعد انان هم میمانند.انسانیت است که دیگران از ان یاد میکنند.انسانیت است که روح مرده را خوشنود و زنده میکند.

چه کارهایی که نمیکند این انسانیت...



 ◦ #نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 24

درباره : داستان ,

نیکتا ناصراحمدی

کوچکتر که بودم، مادرم میگفت انشالا پیر بشی

اما من میگفتم چرا پیر، انشالا تو همیشه جوان باشی و همیشه پیش من...

منظورم از این حرف طرز تفکر ما انسان هاست

بزرگتر ها طول عمر بسیار را کهنسالی میخوانند

اما ما کودکان با اینکه در دنیای کودکی خود هستیم، دل جوان را همراه با طول عمر بسیار میخواهیم

بزرگتر ها حرف خود را قبول دارند نه کودکان را

زیرا یِکسِریع حرف هایی از گذشته در ذهن آنان ماندگار شده...

میگویند حرف راست را از کودکان بشنویم اما حرف کودکان را باور ندارند...

شاید طرز تفکر ما برایشان عجیب است...

کودکان همانند فرشته هایی هستند که حتی درصدی از غرور و حسد در وجودشان دیده نمیـ شود.....

اما همین بزرگتر ها یک روزی همچون این کودمان بودند اما دنیای بزرگترها با دنیای کودکی ما از زمین تا آسمان فرق دارد

در دنیای برخی از بزرگتر ها حسد هم وجود دارد،،،

شاید بزرگتر ها حسد را جایگزین باور برای طرز تفکر ما کردند....


#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 21

درباره : داستان ,

داستان و متن نیکتاناصراحمدی

قلب های شکسته ترمیمی ندارند....

پازل نیست که هر تکه را سر جایش بگذاری....

زمین که بیـ‌اُفتد پودر میشود، همانند نمک،آیا میتوانید با گذاشتن تکه های نمک،سنگ نمک درست کنید؟! نه نمی شود که نمی شود.

عسل هیچگاه با شکر،شیرین نشده،از ابتدا خوب بوده،همه چیز خوب میشود به شرط آن که خوب بماند،،،سخت ترین درس ،درس زندگی است و سخت ترین آزمون،پستی های آن،اما بماند که به ما رسم درس خواندن را هم میـ‌ آموزد.

برخی ها در زندگیت وجود دارند که نقش بسیار مهمی دارند،اما هیچ وقت نمیفهمی،آن قدر بی توجه نسبت به او میمانی که میرود... و تو روزی به خود میـ‌آیی و میبینی که چقدر تنهایی،آن لحظه متوجه می شوی که چه کسی را از دست داده ای...

ما هیچوقت نمیخواهیم بدانیم که چه کسی برایمان زحمتی را کشیده است،،،ما فقط شیفته ی عده ای از کسانی هستیم که برایمان نقش بازی میکنند،،،و روزی آن شخص می رود و ما میمانیم و یک عالَم خاطرهـ...

آدم که زیاد است،انسان است که کم است،آدم های زیادی هستند که ادعا میکنند، ادعای مهربانی و صد چیز دیگر اما انسان است که حسش را به طور جِد ابراز میکند،،،اما ما همیشه کسی را دوست دارییم که برایمان نقش بازی میکند،برایمان ادعا میکند،ما هیچوقت کسی را نمیبینیم که انسان است،انقدر نمیبینیم که او هم آدم میشود.....ما اینگونه یاد گرفته ایم...،یاد گرفته ایم که چشم روی حقیقت بگذارییم و فقط خواب ببینیم، خوابی که برای شیرین شدنش شکر ریخته اند اما هیچگاه حل نشده است و در انتها هم تلخ است...

برخی هاهم هستند که فقط خون می گریستند و دلگیرند از برای عسلی که با شکر شیرین شده، پازلی که حتی کسی برای ترمیمش تلاش نکرده،برای طعم تلخ کابووس،برای رویایی که قول شیرینی اش را گرفته بود و برای بازیگری که نقشش را خوب و مهربان ایفا نکرد، برای کسی که انسان آمد و آدم رفت.....و برای صدها هزاران چیز دیگر که ناگفته تمام میکند....



#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 14

درباره : داستان ,

داستان و متن توسط نویسنده ۱۲ ساله نیکتا ناصراحمدی

سکته معنای بدی ندارد...سکته فقط یعنی برای دقایقی دور بودن از مشکلات.....یعنی برای دقیقه ای دور بودن از آدمها...یعنی همه‌چیز را نادیده گرفتن...انگار هرچه که بوده،رویا بوده....از جایی که،به دنیا پاگذاشتی تا آدمها غرورت را زیر پایشان بگذارند...با شکست ها و حرف هایشان رشد کردی...باهر حرف تنه‌ات محکم شد و با هر شکست برگ جدیدی را زرد کردی...

تو اهل ستیز نبودی اما ستیزکارت کردند....تو استوار بودی اما سُستَ‌ت کردند...عیبی ندارد شاید ظاهر آشفته شود اما ریشه و بُن ما به قدری استحکام یافته است که برای آن سکته هم معنا ندارد.....

دور بودن از آدمها چه حسی دارد؟دور بودن از آدمهایی که برای آسوده بودن خویش دست به هر کاری زده اند...

اما اَجل که سراغشان آید دیگر رهایشان نمی‌کند آن زمان آتش است که می‌تواند مرحم‌شان باشد...آن زمان می‌تواند حس غذای هرگز نا‌پخته‌اش را روی شعله‌ی آتش درک کند.....

سکوت که می‌کنیم،هراس ندارییم...سکوت ما یعنی فریاد،،،فریادی که از آه و درد های نالان صدا باز می‌کند..

فریادی که فقط خدا توان شنیدنش را دارد...

خوشا‌به‌حال جهان‌دیدگانی که جهان خارج از این جهان را هم دیده اند.....

افسوس!افسوس که نمی‌توانیم به دلخواه خویش آنجا را ببینیم...

تماشای آدمها و کارهایشان از آن بالا چگونه است؟آیا از آن بالا هم به خوبی اینجا دیده میشود؟آنجا هم دیده ها همچنان کار می‌کنند؟شما هم همان‌هایی را می‌بینید که ما دیده‌مان می‌بیند؟

نمی توانم آدمها را به خوبی توصیف کنم زیرا هرکدام که دیده‌ام از رنگ هایی به دست خویش ساخته شده بودند...

برخی را دیدم که هر تکه‌ی وجودشان پر از رنگ بود....

برخی دیگر بودند که مردم فریب نقاب های زیبای‌شان را خورده بودند.....

برخی ریشه‌شان حسد بود....

همه رنگ ها را دیدیم و چشیدیم جز رنگ «سادگی»،جز رنگ «انسانیت»

از آن بالا سادگی و انسانیت دیده می‌شود؟یا اینها رنگهایی ست که نسلـ‌‌‌شان مُنقَرِض شده است؟«چه می‌دانم......»


#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 10

درباره : داستان ,

مطالب گذشته

» سایت نیکتا ناصراحمدی »» پنجشنبه 22 آذر 1397
» انشا در مورد چه کسانی در قلبمان جا دارند »» چهارشنبه 21 آذر 1397
» انشا درمورد پیامبر »» سه شنبه 13 آذر 1397
» انش درمورد کلاغ »» سه شنبه 13 آذر 1397
» متن روزگار »» پنجشنبه 10 آبان 1397
» نمایشنامه ی کوتاه صبر »» جمعه 04 آبان 1397
» داستان با موضوع صبر »» جمعه 04 آبان 1397
» متن درمورد صبر با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» شنبه 28 مهر 1397
» متن دریا با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» چهارشنبه 25 مهر 1397
» متن اعماق با نویسندگی نیکتا ناصراحمدی »» سه شنبه 20 شهریور 1397