close
تبلیغات در اینترنت
داسنها و متنهای نویسنده ی ۱۲ ساله نیکتا ناصراحمدی

انشای آسمان شب صفحه ی ۵۲ نگارش هفتم

موضوع کلی: آسمان شب

ریز موضوع : ستاره های شب

ستاره های شب ، حال مرا خوب می‌کند ، ستاره ها در آن تاریکی و سیاهی ، از آن ارتفاعات دور ، هنوز هم دیده می شوند ، هنوز هم زمانی که نگاهشان میکنیم ، گویی به ما می نِگرَند ، به ما حالی خوش ، هدیه میکنند ، انگار سخنی در قلب خویش دارند ، گویی میخواهند همچون آموزگاری برایمان شوند.
فکر میکنم ، ستاره ها، آن راه دور را ، شاید با سختی سپری کرده باشند ، شاید در این راه طولانی ، دشواری های نه آنچنان اندکی ، نصیبشان شده باشد ، اما در هر صورت ، خواسته ی درخشیدنشان را برای خود همچون خاطره ای شیرین ، ساختند،
اینگونه میخواهند برایمان آموزگاری کنند ، میخواهند سخن به حبص کشیده را آزاد سازند ، به ما رویا را می آموزند ،
در روشنایی میتوان زیست ، میتوان دید و دیده شد ، اما در تاریکی ، در سیاهی ، دیده شدن ، زیستن ، سهل نیست ،
شاید درخشیدن در تاریکی ، رویایی برای ستاره ها بوده ، که پس از همدم شدن با رویا ، به خواسته خود رسیدند،
شاید اینگونه ، میگویند که به دنبال رویایمان باشیم ، رویایی که ، خودمان ، تک به تک آجرهایش را در ذهن و قلبمان روی هم گذاشتیم را ، در نیمه ی کار ، رها نکنیم،
حتی اگر آن رویا ، رویای درخشیدن در تاریکی باشد یا حتی یک رویای دست نیافتی.

 

نیکتا ناصراحمدی


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 11

بازنویسی حکایت صفحه ی ۳۶ نگارش هفتم

روزی بود از روز های خدا، روزی در فصل جان بخشیدن طبیعت در فصل بهار جانان ، هوا و زیبایی محض بهار و دشتهایش ، مارا ناخودآگاه به سمت خود میکشید ، با عده ای از دوستانمان به سمت دشتی زیباروی به راه افتادیم و دشتی همواره زیبا تر یافتیم و چون گرسنگی امانمان نمیداد ، چندی از رسیدن نگذشت که بساط سفره را بر پارچه ای چهارخانه که رو علف های سبز زمین بود، پهن کردیم، و غذاهای خوش رنگ و خوش عطر خود را بر روی آن گذاشته و شروع به خوردن آن کردیم ، آن چنان بوی غذا، دشت را با خود، یکدل کرده بود که ، سگی از دور دستها آمد گویی که از مشرق سردرآورده بود، گرسنه بود. به سمتمان اندک اندک قدم برداشت و نزدیک شد ، گویی میخواست با ما هم سفره شود ، یکی از دوستانمان ، تکه سنگی را بداشته و به سمت سگ بی نوا پرتاب کرد ، سگ گرسنگه ، سنگ را همچون تکه نان و تکه غذایی دیده و به سمت آن ، می دوید ، زمانی که رسید و دید که تکه سنگی بیش نیس ، بی درنگ راهی که آمده بود را در نظر گرفت و رفت...
دیگر دوستمان ، سگ را به طرف خود خواند اما او بدون توجه به راه خود ادامه داد
دیگری از آشنایانمان رو به ما کرد و گفت: میدانید این سگ با خود چه فکری کرد؟ با خود گفته: این بدبختان از خسیسی و گرسنگی ، سنگ میخورند، و خودشان برای خود نیز غذایی ندارند، چی برسد که گرسنه ی دیگری را سیر کنند و به من غذایی دهند ، از سفره شان چه انتظاری میتوان داشت..؟!

نیکتا ناصراحمدی


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 5

آهنگ ساغر هستی هایده

کد پخش آنلاین برای وبلاگ


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 5

چگونه میتوان در نگه داری بیت المال تلاش کرد؟

■چگونه میتوان در نگه داری بیت المال تلاش کرد؟

 

باید در حفظ بیت المال کوشا باشیم
زیرا بیت المال ، اموال عمومی است و مرتبط به همه ی مردم است و همه میتوانند از آن استفاده کنند
مثلا در مکان های عمومی ، نباید آنجارا کثیف کنیم و زباله بیاندازیم،
یا وسایل هایی که در پارک ها برای استراحت و ورزش و بازی قرار دارند ، مطعلق به همه ی مردم کشور است ، نباید خراب کنیم و آسیب برسانیم،
در فضاهایی عمومی ، برق و آب را بیهوده هدر ندهیم و استفاده صحیحی از آن داشته باشیم
حتی درخانه ها از برق و گاز و آب هم درست مصرف کنیم این ها منابعی تکرار نشدنی هستند
و قطعا مطعلق به هم نسلانمان و نسل هایی پس از ما هم هستند
باید با دقتی بسیار و با استفاده ی درست و اسراف نکردن از بیت المال محافظت کرد و آسیبی نرساند
با نگهداری و کوشایی میتوانیم محافظت کنیم
باید توجه داشته باشیم که رفتار ما نشان از ادب ما دارد ،
اگر ما به وسیله ای یا مکانی وهرچیز دیگری آسیب برسانیم و ویران کنیم ، نشان از ادب ما دارد و ادب ما بر دیگران آشکار خواهد شد ، قطعا کسی که از بیت المال و وسایل دیگران محافظت نمیکند و پاک نیست ، ادب ندارد ،
رفتار ، ادب را بر همه کَس آشکار میسازد.. .


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 10

سایت نیکتا ناصراحمدی

نیکتا ناصراحمدی

#نیکتا

Telegram: @nik_story


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 10

انشا در مورد چه کسانی در قلبمان جا دارند

روزگار ، روزگار آدم هاست... آدم های رنگین و متفاوت گاه زیبا و گاه سیاه

برخی بسیار مهربان و برخی دیگر سخت سنگدل...

اما زندگی بی آنها مشکل است، اگر حتی برخی از آنها یا حتی آنانی که ناخوش اند ، نبودند ، همیشه این قلب خالی بود..


قلب ، دل ، چه واژه هایی ، گاهی ، لحظه ای از بودنشان ، داشتنشان غافل میشویم ،

ما برخی از همان آدم های رنگین را بسیار دوست میدارییم،

و میگوییم که در قلبمان جای دارند،

قلب به آن کوچکی ، جایی به این بزرگی..

قلب به این کوچکی من چگونه خدای به آن بزرگی را در خود جای داده است؟و مادری مثال فرشته و پدری نظیر کوه، کوه به آن عظیمی را چگونه در بالین خود در آغوش کشیده؟ من خانواده ای دارم به وسعت آسمان و دوستانی دارم چون دریای بیکران که قلب من، از همه این ها در برابر سرما محافظت میکند، حتی برخی هارا درخود جای داده که من فقط یاری و مهربانیشان را به یاد دارم ، اسمی از آنان نمیدانم.. قلب کوچکم ،به من پاکی و مهربانی را میاموزد ، جای خالی عظیم بسیار دارد ، اما برخی از آن آدم های رنگین همان هایی که ستم کردند ، قلب خورد کردند و ظلم کردند ، گرچه بسیار حقیرند اما جای نمیگیرند..

نباید بگیرند ، قلب من با پاکی زیبا شده و اگر ستمی درآن دیده شود ، با آب گلآلود هیچ تفاوتی نخواهد داشت..

به یاد دارم آن کودکی را که در سوز زمستان، سگ ها وگربه ها و پرنده های بی پروایی که از گرسنگی ، آه نداشتند را سیر کرد ، میدانم که همان پرندها چقدر دعایش کردند شاید با پرواز یا با خواندن اما این دعا بسیار زیبا بود و حتی اکنون آن کودکی که فقط چهره اش را درذهن خویش به تصویر نگاه داشتم هم در قلبم جای دارد..

اما امان از آن آدم های رنگینی که ستم و حسد و زیاده خواهی شان ، آنان را ازما دور میکند..

قلب پاک ، زلال است ، تا زمانی که آدمهای نیک اخلاق و زیبا درآن جای گیرند ، نه زمانی که پر شود از کسانی که ستم بسیار کردند..

نیکتا ناصراحمدی


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 15

انشا درمورد پیامبر

Nikta ^_^:

چه خوب اند کسانی که قلبی پاک دارند و همواره پاک میمانند

و سخنشان همچون موج های لطیفی ست که گونه ات را میپوشاند

و زیبایی محض دلشان

ویکرنگی وجودشان آدم را از خود بی خود میکند

زندگی زیبا میشود اگر همه ی قلب ها زیبا شوند با پاکی..

چه خوب است از جنس خدا بودن ، از خدا بودن ، خدارا در کسی دیدن

و من چه خوش اقبال بوده ام که خدا را از دور ولی بسیار نزدیک ، حس کرده ام

و من از او و زندگیش پند میگیرم

و تا عمری در پیش دارم زندگیم را همچون زندگیشان گلستان خواهم کرد

حسی که نسبت به پیامبر خدا دارم ،

همیشه در قلب من رنگین بوده است و چراغش همیشه روشن خواهد ماند

چرا که تا توان دارم ، سعی هم خوام کرد که مانند ایشان بودن را همیشه بیاموزم

و این آموختن را هر روز زندگی ام ، پیشه ی روزهایم قرار دهم...


نیکتا ناصراحمدی


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 21

انش درمورد کلاغ

Nikta ^_^:

کلاغ


موجودات زنده ی کوچک و بزرگ زیبا و رنگین ، 

موجوداتی که با آن کوچکی خود ، قلبی در وجودشان نهاده شده است که زیستن را برایشان فراهم کرده و چشم های زیبایی که میتواند دنیای اطراف را ببیند و زیبایی دارند که گاهی ما از روی طمع برایشان دام میسازیم. هرکدام دلیلی برای آمدن برای بودن و وجود داشتن دارند .پرنده ها یکی از این موجودات خارق العاده هستند

طوطی را دیده ای ؟ رنگین بودنش ، مارا شیفته ی خود میکند

مرغی که به ما طعمه میدهد و حتی خودش نیز طعمه ما میشود

پرهای زیبا ی طاووس که در هیچ چیز دیگری ، پر به آن زیبایی دیده نمیشود

و پرنده هایی دیگر نظیر آن.


اما کلاغ نه رنگین است و نه زیبا

پرنده ای سیاه و گویی شوم در دنیای رنگی ها

پرنده ای که حتی منقارش هم به رنگ خودش درآمده

اما همه ی اینها نه منصفانه است و نه عاقلانه که فقط بدیهایش یا خوب نبودنش را ببینم

رنگ:

این پرنده ی سیاه ، رنگی دارد که حتی موجود دیگری ندارد

رنگی که تیره تر از آن در دنیای رنگها وجود ندارد

رنگ سیاه ، همه وجودش با سیاهی یک رنگ شده و شاید سیاهی زیبایش کرده

هوش:

پرنده ای که حتی چهره ی آدم خوب را از بد میشناسد

پرنده ای که با مغز کوچکی که دارد هوش بالایی را درآن جای داده

پرنده ای هوشمند در عصری که اغلب از هوششان استفاده ای ندارند

پر و بال:

این پرنده ی سیاه پری دارد از سیاهی اش و از باهوشی درونش

زمانی که بال هایش را برای پرواز باز میکند ، گویی آسمان را به تصرف خویش کشیده و به سمت طعمه حرکت میکند

رنگ سیاهی پرش ، چشم ها را به سوی او نشانه میگیرد

و شاید ما هنوز در باور خلقت این چنین پرنده ای باهوش عاجز و در عجب مانده ایم.. .


نیکتا ناصراحمدی


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 11

متن روزگار

روزی روزگاری ، وارونه¿¡


روزگار، غمَم را سنگین تر میکند،

در تمام عمرم فقط یک چیز را از خدا خواستار بودم

که آنهَم دست مرا به دست سرنوشت گره زد

من نیز دربرابرش تسلیم شده ام

زندگی چون باتلاق میماند ، جاده را که خاکی رَوی در باتلاقِ سرنوشت غرق خواهی شد..

و تو چون ، بند بازی هستی و بندِ تو ، تنها راه مُمتَد و ناجیِ تو در برابر سرنوشت و روزگار است

من آموختم از آن ابتدا صبر را با خود حمل کنم اما کوله باری از غم ، اندک اندک کمرِ راست مرا زمین‌گیر کرد

فاجعه نیز جایی به اوج میرسد که دریایی، تُهی از ماهی باشد

دادگاهی ، بی قاضی باشد..

متهم نیز، بی گناه باشد..

و اوج نگون بختی جایی چون خانه ای ست ثروتمند، با عِده‌ای آدمِ تُهی از مال و عِده‌ای ناچیز و بی عدالتِ دیگر، اما تهی از فقر..

و پول چرک ترین و کثیفترین چیزیست که میتواند آدم را از اَرش به فرش برساند..

گوسفند فربه ، عاقبتش طعمه ی گرگ می‌شود..

در این روزگار ، بالانشینان لذت زندگی را درک خواهند کرد ، مابقی حتی بویش هم به مشامشان نمی‌رسد..

این قلب شکسته ی من میتواند بغض فراوانی را بشکند...

فروان آدمی ، قاضی نیست ، اما قضاوت میکنند

آشپز نیستند اما آشپزی میکنند

سیرند اما برای عظیم کردن جیبشان ، خود را شکل گرسنه‌ها میکنند

اینجا همان دنیای وارونه ی نگون بختی‌هاست...

غذا را تا نمک نریزی ، شور نمی‌شود

تا طعم زهر را نچشی، معنای تلخی را درک نخواهی کرد

تا زمانی که دل سیراز غذا داری، متوجه گرسنگی نمی‌شوی

تا زمانی که سیراب هستی ، در درک کردنِ معنای بی آبی و تشنگی ، بی توان خواهی بود

چگونه قضاوت میکنیم زمانی که قاضی نیستیم ، درحالی که نمی‌اندیشیم،،.. .

چشمانم چون خوزستان دیگر آااب ندارد ، خون می‌چِکد

دل من چون خوزستان هوا ندارد ، هوایش را ازدست داده

فریااد میزنم ، اما فریاد من ، گوشِ شنوایی را هرگز نمیابد

و من نیز همچو بازیگری بی‌نقش، در صحنه، سرگردان مانده ام

سرگردان مانده ام بینِ فقر،بی‌آبی و بی هوایی، قضاوت ها و فریاد ها...

و حال ما ماندیم و صحنه ای با آدمهای رنگارنگ که من در آن سرگردانم

و من ماندم و دنیای وارونه

من ماندم و سکوت هراس انگیزِ تنهایی

من ماندم و فریادهایی که نشنیدند

من ماندم و بغض غمآلودم و اشک هایی که هرگز نریختند

و من ماندم تنها دراین روزگاری که حتی زمانش هم در جای خودش نبود..!


نیکتا ناصراحمدی

Nikta-stories.rozblog.com

Telegram : @Nik_story


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 16

نمایشنامه ی کوتاه صبر

روزی از روزهای خدا ، با خبر شدیم از دل کهن مرد تنها که در تاریکی و کنج خانه اش روزگارش را میگذراند..

قلبش زخم شده بود..

پیرمرد همیشه هراس بر دل داشت ، هراس تنهایی ، هراس فقر و گرسنگی.. ، آخرت بر سرش آمد

خانواده اش نیز به خواب رفته بودند ، به خواب ابدی،

شاید خدا ، خواننده ی لالایی آن ها بود..

شاید سرنوشت ، داستان پیرمرد را با قلمش اینطور به اتمام رسانده بود..

بعد از خانواده اش او چیزی برای از دست دادن نداشت..او مجبور بود زندگی کند امامجبور نبود ، جریان زندگی اش را همچنان در روال عاشقی بگذراند..

هرچه که بود ، همان بود، او نمیتوانست گله مند باشد ،

مگر وفتی خوشبختی اش را داشت، پرسیده بود ، چرا من ؟ یا مگر شکر برجای آورده بود که حال گله کند؟

اکنون چه چیزی به انتظار پیرمرد نشسته بود؟

چه چیزی پیر کهنسال را به نزد خود میخواند؟

زندگی یا مرگ؟



مرد در گوشه ای بنشسته بود و با خدای خویش چنین بگفت:



خوشبختی را سالها به من دادی ، خوشبختی را همچون گلی در زندگیم ، کاشتی ، اما من زندگیم را کردم عافل شدم از آن گل ، فراموش کردم که اگر گلی را آب ندهی ، میمیرد ، گل ، در گلدان زندگیم بود اما ، اندک اندک پژمرده شد ، بی حال شد ، و چیزی نگذشت که چندی بعد از خداحافظی او ، زندگی من نیز بی روح شد.. 

او رفت و فقط از خود رد پژمردگی اش را به یادگار گذاشت، اما حال من از خواب غفلت بر میخیزم و اکنون خود را مییابم و خود را پیدا میکنم ، اما دیر شده است ، در زمان کهنسالی بسیار دیر است ، اما تو مرا یاری میکنی؟ تو که مرا تنها در تاریکی راه خود رها نمیکنی؟ می دانی که چشمانم در تاریکی ، بن بستی راه را تشخیص نمی دهد؟حال که از خواب بیدار شدم ، حال که خود را یافتم، مرا یاری میدهی؟ پروردگار جهان و خدای هستی ، من تو را ستایش میکنم و میدانم که تو مرا یاری خواهی کرد..

من ، نمایش های جالبی را در آین روز گار دیدم......آدم هایی را دیدم که انسان های بی گناهی را به بند کشیدند...آیا این رسم روزگار است؟ آیا این انسانی است که خدا خلق کرده؟!

دربند تو بودن رویایی است برای هرانسانی،،،و انسان بودن رویایی است برای هر آدمی که انسان نیست!



دل مرد پر بود٬ گویا زخم تیزی بر قلب او مانده بود، چشمانش پر از خون بود، رگ هایش از زیر دستانش معلوم بود، چه سختی هایی کشیده بود،چه رنج هایی را پشت سر گذاشته بود تا گل از نفس افتاده را ، زنده کند، او دیگر گریه نمی کرد،دیگر اشکی از چشمانش نمی آمد اما خون از چشمانش بر روی گونه اش سرازیر شده بود، سال ها بود که با فقر و تنهایی ، روزگار بی روحی را میگذراند ، او دیگر با دردهایش رشد کرده بود، دردهایش مرحم دلش بودند...!


فرشته ای سخنان مرد را شنیده بود و فقط مینِگَریست.....مرد پرسید..

غرق نگاه کردن چه شدی؟

فرشته آرام پاسخ داد: ، به گمانم ، خدا در گلدان روزگارت گلی زیباروی تر کاشته..

آن لحظه ، باران نیز شروع به بارش کرد٬ 

فرشته گفت:

و حال این اشک های پروردگاریست که ، گل تورا آب میدهد..


و این است که میگویند، با شکیبایی ، هر چیزی را بدست خواهی آورد.. .


نیکتا ناصراحمدی

Nikta-stories.rozblog.com



#نیکتا


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 16

درباره : داستان ,

مطالب گذشته

» انشای آسمان شب صفحه ی ۵۲ نگارش هفتم »» پنجشنبه 27 دی 1397
» بازنویسی حکایت صفحه ی ۳۶ نگارش هفتم »» پنجشنبه 27 دی 1397
» آهنگ ساغر هستی هایده »» یکشنبه 16 دی 1397
» چگونه میتوان در نگه داری بیت المال تلاش کرد؟ »» پنجشنبه 13 دی 1397
» سایت نیکتا ناصراحمدی »» پنجشنبه 22 آذر 1397
» انشا در مورد چه کسانی در قلبمان جا دارند »» چهارشنبه 21 آذر 1397
» انشا درمورد پیامبر »» سه شنبه 13 آذر 1397
» انش درمورد کلاغ »» سه شنبه 13 آذر 1397
» متن روزگار »» پنجشنبه 10 آبان 1397
» نمایشنامه ی کوتاه صبر »» جمعه 04 آبان 1397

تعداد صفحات : 3 1 2 3 صفحه بعد